من دچار خفقانم... خفقان

هیج حالم خوب نیست. همین است که نمی نویسم. همه اش می شود فحش و ناسزا و همان بهتر که ننویسم.

دوستان آنسوی آبها دلنگرانند و خواسته اند خبر بدهم... هیج خبری نیست... به جز همینهایی که می خوانید و ما با این اینترنت بوقی نمی توانیم بخوانیم و بی خبریم. روزها به شدت نکبت بار است زیر نگاه سنگین صدها مامور و نیروی ضد شورش. فضا مملو از اکسیژن دروغ و نفاق است. مردانی که در تاریکی شبها بر بامهایشان الله اکبر فریاد می کنند صبحها محاسن شانه می زنند, تسبیح به دست می گیرند و در حالی که در مترو و اتوبوسها رسانه ملی گوش می دهند لبخند بر لب دارند.

دیگر از هر چه مویز گفتن است حالم به هم می خورد. دلم می خواهد تلویزیون خانه مان را با تمام برنامه سازان و مجریان کریه چاپلوسش از پنجره به پایین بیاندازم. فضای اطرافم هم به طرز باورنکردنی نمونه همان چیزی است که در جامعه می گذرد. ملغمه ای از ناآگاهی و سطحی نگری و بی تفاوتی که آخری از همه درداورتر است. از بحث کردن هم خسته شده ام. نمی خواهم بیش از این نفرت تولید کنم. دلم می خواهد روح مجروحم را به دست بکیرم و شبانه بگریزم.

با خودم فکر می کنم خیلی دور از نقطه ای نیستم که خانواده ام, دوستان و آشنایانم, خاطرات عزیز کودکیم و بالاخره همه مردم ایران را به خداوند مهربان بسپارم و برای همیشه بار سفر ببندم.

/ 4 نظر / 11 بازدید
شملک

خفقان بد دردیه ... اما داری بی انصافی میکنی راجع به آدم هایی که شب ها الله اکبر میگن ...

حنانه

من دچار خفقانم...خفقان

ْْع.ا.ط.ی

حرف دل خیلی‌ از ما رو زادی. کوش اون همه همبستگی‌ پس،حالا با هرکی‌ تو ایران حرف میزنم،ناا امید است،و انگار همه منتظران که بچه همسایه بره بمیره تا اینها آزاد بشن...دیوونه میشم...دیوونه میشم....از اینجا هم هر حرفی‌ بزنم میگن بیرون گود نشستی...دیونه شدم خدایا

arezou

midonam khafaghan azabet mide midonam mitonam hest konam chizi ke khodam asiresh boodam midnam sakhte ama saboor bash saboor