یک ماجرا

ماجرایش اینطوریست. اول همه چیز خوب است، درخشان است، زیادی عاشقانه، چقدر به هم شبیهیم، چقدر همدیگر را خوب می فهمیم... آهن ربای جاذبه های جنسی و غریزی به علاوه مخلوطی از شوق کشف همدیگر، نیاز به استقلال و تشکیل و تجربه زندگی تازه، با کمی چاشنی فشارهای خانوادگی و اجتماعی همه و همه دست به دست هم می دهند و ماجرا شروع می شود.


این سر خوب ماجراست ، تقریبا همیشه خوب است ، گل و شیرینی، خانه جدید و میهمانی.. بیا، برو... چقدر ما خوشبختیم، زیر یک سقف زندگی کردن چقدر می چسبد... بعد آرام آرام روزمرگی و آرام شدن و کمی یکنواختی. این جای ماجرا هم بد نیست، حتی لازم است، اگر نه که آدم خفه می شود از فرط این همه هیجان.

این روزها را من اسمش را می گذارم دوران طلایی.. یعنی تنها فرصت ممکن برای شناخت طرف مقابل و شناساندن خود، کشف ظرفیتها و ضعفها، تعریف منطقی و منصفانه روابط ، پیش از این دوران یعنی آن دوره قبل از شروع ماجرا و بعدش در آن دوران هیجانی کلا همه این شناختن بازیها کشک است... باید باشد و تلاش کرد و دست و پا هم زد اما به باور من اصلا بی معنی است از بس که بار احساسی ماجرا سنگینی می کند.  

حالا بسته به این که این دو نفر کی هستند و از زندگیشان چه می خواهند ادامه ماجرا کلیاتی متفاوت می شود. یک مدلش اینطوری می شود که به جای آنکه آن هیجان و عشق سوزان اولیه به یک دوست داشتن عمیق، آرام و منطقی منجر شود روزهای اولیه از دست می رود. به جای سعی در شناخت همدیگر که لازمه آن صمیمیت ثانویه است می توان تلاش به حفظ شعله ها کرد، تنور را داغ نگه داشت یعنی این که همچنان اشکالات همدیگر را ندید، ابلهانه زور زد و بخشید و فدا شد.

یک بار گیس طلا خوب نوشته بود که این شعرا و عارفان ما چه تاثیر دردناکی روی این نسل جوان گذاشته اند با این تمثیلهای خوش آب و رنگشان، کسی هم که نیامده گوشمان را بکشد که بابا اینها هیچ ربطی به این آقای سبیل کلفت مقابلت ندارد، حواست را جمع کن حقوقت را بشناس، حقوقش را بده، لازم نکرده خودت را خاک پای معشوقت کنی که بعد نشود جمعتان کرد، انسانی رفتار کن، خلاصه اینطوری می شود روزگار. بعد تا ابد که دوام ندارد این دوران.

یک روز صبح (دقیقا باید صبح زود باشد) چشمهایت را باز می کنی و می بینی اه.. اصلا هم چیزها آنقدر خوب نیستند، اصلا هم آنطور که فکر می کردی معشوق خوش قد و بالا نیست، بعد یاد همه حقوق از دست رفته و ظرفیتهای قدر ناشناخته شده و ضعفهای سو استفاده شده ات می افتی و فاجعه اینکه می خواهی تلافی همه اینها را بعد از شام همان شب که طرف طبق معمول بعد از شام رفت نشست روی مبل و شروع به جابجا کردن کانالهای تلویزیون کرد سر نشستن ظرفها در بیاوری. این می شود اولین گره، حالا باز به جای اینکه بنشینید و سعی کنید گره ها را باز کنید سعی در مرهم گذاشتن به زخمهای همدیگر کنیدهمان پروسه شناخت و... که باید زودتر از اینها شروع می شد از ان جایی که اشتباهات آدمی نهایت ندارد می توان زخمها را به حال خود رها کرد به امید اینکه خودشان خوب شوند. فردا صبحش فکر می کنی که خوب که چه حالا اوقات خودت و او را شب پیش تلخ کردی و او باز هم ظرفها را نشست. او هم فکر می کند حتما نزدیک پریودش بوده و هرمونها جابجا شده. فکر می کنید ولش کنید خودش خوب می شود.

یادتان باشد هیچ زخمی خودش خوب نمی شود. مثل یک پاندول است هر چقدر محکمتر ضربه بزنید و دورش کنید با فشار بیشتری بر میگردد فقط ممکن است زمانش کمی فرق کند. بر می گردد. شک نکنید هیچ بهانه ای هم کارساز نیست، حفظ زندگی، بچه ها، آینده، حرف مردم همه و همه فقط شکل ماجرا را ممکن است (آن هم فقط ممکن است) تغییر دهند و آنچه درونتان رخ می دهد هیچ چاره ای ندارد جز همان وا کندن سنگها و تلاش به مرمت خرابیها. ماجراهای مسموم.

بعد از یک مدت دوباره همان صبح زود متوجه می شوید تعداد این ماجراهای مسموم زندگیتان زیاد شده، خیلی زیاد آنقدر که سراغ هر چیزی می خواهید بروید یا از آن ماجراها شروع می شوند یا به یکیشان ختم. می بینید دیگر با هم حرف نزنید بهتر است، حتما شنیده اید از بعضی از زوجها که با هم که حرف می زنیم دعوایمان می شود. این یعنی ختم ماجرا. یعنی گند زده اید. زخمها بی مرهم مانده اند و همه زندگیتان را بوی عفنشان گرفته. دیگر می بینید نمی توانید گندهایتان را درست کنید، رها می کنید نه لزوما فیزیکی .. می توان سالها در این ماجرای مسموم باقی ماند و مستهلک شد گاهی حتی تا آخر عمر یا می توانید زیادی خوش بین باشید و دوباره ماجرای جدیدی را شروع کنید و باز هم گند بزنید و کل ماجرا را چندین و چند بار تکرار کنید. من کسی را دیده ام که تمام عمرش صرف شروع و خاتمه این ماجراهای متنوع شده و هنوز نفهمیده عیب ماجرا کجا بوده.

با تعویض آدمها هیچ چیزی عوض نمی شود. باید ماجرا را طور دیگری از سر گرفت. اگر از نقشی که در زندگیتان بازی می کنید راضی نیستید ادامه ندهید نقشتان را عوض کنید به دیگران نشان دهید که نقشتان را دوست ندارید کمکشان کنید که نقش جدیدتان را بپذیرند خواسته هایتان را بفهمند و آنطور که می خواهید تا جایی که خواسته ها و حقوق آنها هم محترم است با شما رفتار کنند. سخت است اما تنها راه است. راه میان بر ندارد، عوض کردن ادمها و روابطتان تا زمانی که شما همان هستید که بودید هیچ کمکی نمی کند فقط شما را خسته تر و ناامیدتر می کند.

اگر زخمی دارید به دادش برسید، مادرتان را فراموش کنید که همه عمرش فداکاری کرد و صدایش در نیامد. صدایتان در بیاید. راه حل دارد پیش از انکه زخمها از کارتان بیاندازد، درمانش را پیدا کنید.

 

پی نوشت: دوست عزیزی در پایان یکی از همین ماجراهاست. تمام وجودش مملو از همین زخمهای کهنه و چرکین است. هنوز همان است که بود اما ماجرای جدیدی را شروع کرده. برایش دعا کنید. 

/ 6 نظر / 39 بازدید
فرهاد

سلام. جسارت شما را در نوشتن دوست داشتم و شاید در نوع زندگی شما، عدرخواهی میکنم از اینکه رک نظرم را می گم اما یه چیزی که تقریبا مشترک بود در نوشته های شما اینه که خیلی راحت برای همه یکسان نسخه می پیچید و این خوب نیست. به تعداد آدمها ظرفیت های مختلف، شرایط متفاوت داریم

الهام

قبل ها دوستی به شوخی می گفت "الی هیچی با هیچی فرق نداره" . حالا فکر می کنم مثل همین که تو گفتی؛ تنها منم که با من فرق دارم بعد متوهم می شوم که نه چیزی با چیزی فرق دارد لابد. سیما جریان پیچیده است باید تجربه ها را جمع کرد آورد جلوی چشم به نمایش گذاشت. بنویس زیاد لطفا.

مهسا

متاسفانه همه به اون اول کار و به هم رسیدن فکر میکنند و هیچ ایده ای برای بعدش ندارن.

یکنفر اینجا تنهاست

چقدر باهاتون موافقم! کاش منم با اون ازین مشکلا داشتم.همه زندگیم سعی کردم یاد بگیرم تو رفتار متقابل خوب باشم وهمینطور هم شد. و تنها چیزی که فکرش و نمی کردم و از توانن من خارج بود سر زد! انگار همیشه باید بلنگه . . . مرسی[گل]