سوگ 1

ذهن من به طور خودکار در واقعه از دست دادن پدر و مادرم برای رها شدن یا حداقل کم کردن میزان فشار و غم و غصه که به طور فزاینده ای با باور اتفاق افتاده گاه به حد انفجار میرسد، می گردد لابه لای خاطراتم و ناخوبهایش را پیدا می کند پررنگ و ترکیبشان می کند و تحویلم می دهد. این است که چند ماه اول بعد از درگذشتشان می گذرد به مرور تلخیها و خاطرات بد... این اتفاق در فوت مادرم افتاد و دارد تکرار می شود این بار با این تفاوت که کابوسها و آشفته خوابیهای روزهای آخر بارداری هم مزید علت شده و شبهای درخشانی برایم ساخته.

 اینها که می نویسم زیادی شخصی است و حتی گاه غیر قابل فهم برای آنهایی که در این خاطرات شریک نبودند اما امید دارم نوشتنشان، به خصوص اینجا کمک کند به کمی رها شدنم.

 آقا جان کمد ظرفهای مادر را برگرداند. همان کمد مملو از پلو خورشت خوریهای گل سرخی که این همه مادر دوستشان داشت و مراقبشان بود (این خاطره هیچ وقت برایم کمرنگ نشد و آن همه ظرفهای چینی جدید و رنگارنگ که در این سالهای آخر برای مادرم خریدم کمکی نکرد به فراموشی ام شاید چون هیچ وقت آن گل سرخیها را پیدا نکردم). مادر بر خلاف همیشه که می جنگید و تسلیم نمی شد، عصبانی نشد. شکست. در میان ظرفهای خورد شده او هم شکست و آن دختربچه 7-8 ساله وحشت زده ایستاده کنار در تنها کسی بود که صدای خرد شدن استخوانهای مادرش را شنید. مادر روی زمین نشست به جمع کردن تکه های بزرگترو دختربچه 30 سال است همچنان خیره مانده به خون سرخرنگی که طرحهای جدیدی از گل های سرخ را روی خرده ظرفها می ساخت. به گمانم اگر کمی، فقط کمی خاطره آن روز کمرنگتر شود بتوانم سوگواری کنم و می دانم که آن موقع همه چیز تمام می شود. باور نکردنی است که چطور این تصویر در میان این همه سالهای زندگی این طور بی آسیب جان سالم به در برده و وقت بیماری وضعف یا هر وفت دیگری که فرصت را مناسب می بیند به سراغم می آید. شب تولد نوا هم که در از فرط درد و خستگی چند دقیقه ای از حال رفتم و چشمهایم را بستم باز ان کمد ظرفها را دیدم، اما این بار خالی بود و روی من برگشت، زیر کمد خالی از ظرف ماندم اما صدای شکستن ظرفهای چینی که گوشم را پاره می کرد قطع نمی شد.

/ 3 نظر / 20 بازدید

سیمای نازنین دردهای همه ما به نوعی شبیه یکدیگر است و تنها تفاوت در قصه آن است..فکر میکنم تنها راه تحمل کردن است و اینکه جلوی سرازیر شدن احساس و خاطرات را نگیریم که هجوم آنها حتما خاطرات خوشتر را با خود به ارمغان می آورد.. و اینکه فکر میکنم پدر عزیز به شدت منتظر گذشت دردانه اش است چه اینکه حتما مادر هم همین کار راکرده..روحشون شاد

حنانه

سیمای نازنین دردهای همه ما به نوعی شبیه یکدیگر است و تنها تفاوت در قصه آن است..فکر میکنم تنها راه تحمل کردن است و اینکه جلوی سرازیر شدن احساس و خاطرات را نگیریم که هجوم آنها حتما خاطرات خوشتر را با خود به ارمغان می آورد.. و اینکه فکر میکنم پدر عزیز به شدت منتظر گذشت دردانه اش است چه اینکه حتما مادر هم همین کار راکرده..روحشون شاد

خشایار

عجب تصویر قدرتمندی این نوشته ترسیم می کنه...