مادر

محمد دارد میرود ایران و من هم هوایی شده ام. هوای ایران، یعنی هوای مادرم .... مادر... مادر.

دیروز رفته بودم چیزهایی بگیرم برای سوغاتی اقوام و آشنایان... توی مغازه کفش فروشی یکهو متوجه شدم دارم دنبال سایز و مدل مناسب برای مادرم می گردم... تصویر دقیق پاهایش جلوی چشمهایم بود.. آن انگشتان کوتاه و یک اندازه، لکه های قهوه ای رنگی که این اواخر ظاهر شده بود و دوستشان نداشت. آنقدر تصویر زنده و نزدیک بود که می توانستم نوازششان کنم. مغازه دار که ازم پرسید چیزی نمیخواهم، بغضم رو فرو دادم و با خودم گفتم چرا، مادرم را! می بینی نمی توانی کمک کنی و این لبخند مضحک متظاهرانه ات هم کمکی نمی کند.

سه سال پیش درست یک ماه پیش از مرگ مادرم رفتم ایران.. کاملا اتفاقی، بحبوحه بعد انتخابات بود و من بیکار. روز آخر، مادرم، وقت دکتر داشت، دوتایی رفتیم و موقع برگشتن هم رفتیم رستوران محقری همان سر خیایان چلوکباب خوردیم، غذای مورد علاقه اش ، گفت میشود نوشابه هم بگیرد ( قند داشت  و ما سخت می گرفتیم) نوشابه گرفتیم و خوردیم و مادر و دختری کردیم. پرسید دارم امروز میروم... گفت میشود باز هم بمانم... هیچ وقت اصرار نمیکرد به ماندن، گفتم نمیشود، باید بروم. نگاهم کرد و تسلیم شد. به نظرم آمد تسلیم شده ، تسلیم چیزی بزرگتر و مهمتر از رفتن من، اما عاجز بودم از دیدنش ، فهمیدنش، یا آنقدر دهشتناک بود که نمی خواستم ببینم و بفهمم. فردایش فهمیدم از شبش مریض شده و یک ماهی کشید تا خبر رفتنش رسید.

می توانستم بمانم... نماندم و آهش تا آخرین لحظه عمرم با من است. نگفته بودم این را به کسی از بس که یاداوریش دردناک است، از بس که قلبم را می سوزاند اما اینجا می نویسمش. مثل اقرار است. می نویسم تا یادم باشد و اگر روزی نوا یا این یکی که در راهست نماندند، بیایم اینجا را بخوانم و با خودم بگویم حقم است، من هم نماندم.

دخترک ایرانی ای در محل کارم است که مادرش مریض است. سرطان سینه دارد، به ریه اش زده و دارد پیشرفت می کند شیمی در مانی می کند و دکترها معتقدند جواب نداده، خلاصه اوضاعش بد است و این را دختر به خوبی می داند، اما به روی خودش نمی آورد. من هم می دانم و به روی دختر نمی آورم، به امیدواریهایی که به خودش می دهد فلان دکتر تازه، داروی جدید،... با لبخند گوش میدهم و دلداریش می دهم. خوشش میاد بهش دروغ می گویم و من هم دریغ نمی کنم. به شدت نیازش دارد. می گویم همه چیز درست می شود. اما نمی شود. مادرش از دست خواهد رفت و او حسرت ثانیه ثانیه ای را که می توانسته کنار مادرش باشد تا ابد به دوش خواهد کشید.  محمد هم دارد ثانیه های با مادر بودنش، بوئیدنش، لمسش، گوش کردن به خنده های ساده و بی آلایشش همه و همه را ارزان می فروشد و این به شدت غم انگیز است.

آهای ملت مادرانتان را ترک نکنید. هیچ فرصت نیست. خیلی زودتر از آن چیزی که فکر می کنید دیر می شود.

/ 6 نظر / 12 بازدید
الهام

فقدان آنقدر بارش سنگین است بر دل آدم که حمل کردنش هیچ آسان نیست و ما خشمگینیم از درماندگی خود. اگر پای حرف بیشتر کسانی که دچار فقدان شده‌اند بنشینیم می‌شنویم که چنین حسرت‌هایی را دارند. من در مورد پدرم سخت‌ترین چیزی که برایم از آخرین لحظات مانده‌ است خواستن او برای پختن سو‍پ بود و طفره رفتن من نوجوان از این کار است. همین الان نمی‌دانم چطور برای اولین بار دارم این را اینجا می‌نویسم. احساس گناه یکی از شایع‌ترین واکنش‌ها به سوگ است. هیچ منطقی ندارد ما خوب می‌دانیم که نه تو می‌توانستی آینده را پیش‌بینی کنی نه من و نه هیچ کس دیگری. ایده‌ات اما در مورد ارزش کنار هم بودن را خیلی قبول دارم.

یه معدنی

بسیار زیبا و تامل برانگیز بود. ممنون.

سیما

الهام عزیزم... تازه این رو دیدم.... چقدر خوبه که شما روانشناسها اینحا روی زمین هستید و ما رو دلداری میدید وگرنه از غصه دق می کردیم.. این رو جدا میگم...

جمشید جهانگیری

سلام به سیما خانم گرامی یاد مادر عزیزت گرامی باد من که با مادرم نود درصد قهرم و عاملی شد که به زندگی دلخواهم نرسم و پسماندم کاشکی مادر بیسواد من ده درصد از فهم تو رو داشت گفتن اینها سخت بود اما همان به که گفته شد ایران نیا که دوزخ است و دیگر هیچ،با سالوس مردمانی از جنس دولتمندان تا حالا نویسندگی کردی؟

حنانه

سلام سیمای عزیز روح مادر نازنینت شاد و پر از الطاف خداوند.. نوشتت اشکم رو در آورد و شاید تلنگری هم بهم زد.. فقط میخواستم بهت بگم که از خودت ایراد نگیر چون تو نا خودآگاهت کاملا باور داشتی که مادر نمی رود وگرنه شک نکن که میموندی.. راستی فرزند دوم هم مبارک..انشالله که قدمش خیره..مراقب خودت باش..نوارو هم ببوس در پناه خدا