اتفاق

چند وقتیست روزهایم به شدت ملال آور شده است. کسالت ساعتهای طولانی بیکاری و خیره شدن به صفحه مونیتور و گشت زدن در صفحات گاه بی ربط و بی معنی اینترنت. نمی دانم چرا این روزها به ندرت میشود چیز دندان گیری پیدا کرد برای خواندن. آدمها هم کسالت آور شده اند. همه حرفهای تکراری... سلام و احوالپرسی های اجباری... اضهار نظرهای کشکی... 

هیچ اتفاقی نمی افتد... انگار مدتهاست که هیچ اتفاقی نیفتاده و ما همچنان محکوم به انتظار برای یک اتفاقیم...       

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حنانه

همیشه برای دوستانت نمادی از شادی و امیدی.. ما منتظر پست های امید بخشت می مونیم[لبخند][قلب]

بابک

سلام سیما خانوم من فقط تجربه خودم رو از فراست میگم تا زمانی که آقایی بود منم راضی کار میکردم اما بعدش اتفاقاتی افتاد که خیلی بی انگیزه شدم. اونچنان که حتی رو سلامتی جسمیم هم اثر گذاشت. آخه من کلا از کارم خیلی تاثیر میگیرم. اما همه اینها باعث شد چیزهای تازه ای رو تو زندگیم ببینم و مسیرهای جدیدی برای کار و فعالیت جلوم باز شه که شاید اگه این اتفاقات نمی افتاد حالا حالاها این ایده های جدید کاری تو ذهنم نمیومد. خیلی وقتها خلا’ها باعث میشن که مسیرهای جدیدی جلوی آدم بازشه مثل ظرفی که تا توش آبه ظرفیت وارد شدن مایع دیگه ای رو نداره. [لبخند] این نیز بگذرد

سیما

به حنانه و بابک عزیز بله موافقم... این نیز بگذرد. راستی شما زن و شوهر چقدر فعالید زود بزود آپدیت می کنید به خصوص تبریک به آقای قله حقیقت که شروع کرده به نوشتن. ما خواننده همیشگی هستیم.

عطیه

سلام زندایی فقط مدم بگم ممنون که به وبلاگم آمدید[قلب] به دایی هم بگویید بیاید[گل][ماچ]

سلام...یلدا مبارک![گل]...موفق باشی!

محمد کاشی

سلام شما به نوشتن ادامه بده اون اتفاق هم بالاخره میافته

ربانی

سلام هر وقت تو زندگی به در بزرگی رسیدی که یک قفل بزرگ بهش بود نا امید نشو چون اگه قرار بود باز نشه دیوارش می کردند. دعاگوی شما ومحمد عزیز در مکه و مدینه بودیم. به امید دیدار شما

فهیم

"در انتظار گودو" را دیده اید؟ دو جمله‌ی آخرتان عجیب مرا دیالوگهای آن انداخت!

سیما

سلام به آقای ربانی بسیار عزیز آقا زیارت قبول .... هم برای شما و هم خانواده

سیما

سلام آقا فهیم فکر می کنم 81 یا 82 بود... سالن رودکی، 16 آذر یک گروه تئاتر نیمه حرفه ای بودند اما خیلی خوب اجرا کردند... این جملات از اون تئاتر یادم نبود اما شاید همون حال و هوا رو داشیم. راستی خاطره پرنگی که از اون تئاتر یادکه اینه که خدابیامرز حسین پناهی آمده بود یک هفته بعد خبر فوتش رو شنیدیم یک جورایی شعراش با اون تئاتر تو حافظه ام گره خورده... راستی شما چرا دیگه نمی نویسید. حیفه... کاشکی مش د دوباره شروع کنید.