ناشناس

بین رفقای فیس بوکیم دختری هست که من نمی شناسمش.. یعنی هر چی فکر می کنم یادم نمیادش... اما اون خوب منو می شناسه.. گاهی وقتها پیغامهایی میده که من هیچ ازش سر در نمیارم، از خاطراتی حرف میزنه که حتی به شک میندازتم که اشتباهی گرفته ... اما درسته به جز خاطرات همه نشونه ها  و حرفهایی که میزنه درسته... منو می شناسه و همه کسم رو.... در جوابش چیزی نمیگم جر احوال پرسی و قربان شما ممنونم ... اصلا نمی دونم چرا؟ چرا بهش نمیگم بابا من اینا رو یادم نمیاد... کی کجا ... من نمی شناسمت ... 

یک جورایی حس می کنم انگار خاطراتم با این ادم به کل از حافظم پاک شده باشه.. حتی یادم نمیاد کی و چطوری در فیس بوکم پیدا شده ... دیشب خوابش رو دیدم .. باز هم تعریف می کرد .. اما این بار یادم میومد... فقط تعجب کرده بودم چطور اون با خبره.. کجا بوده که این خاطرات این همه شخصی و گاهی درداور من رو دیده... اما توی خواب باز هم چیزی نمیگفتم.

انگار راست راستی باید بشنامش.. به نظر میاد چاره ای ندارم!

/ 2 نظر / 28 بازدید
نیکو

سلام من نیکو هستم مطالب همین صفحه ات رو خوندم پر از تنهایی بود.دلم برات گرفت من هم چنین روزهایی رو تجربه کرده ام و نتونستم دوام بیارم . فکر کردم اگر برگردم به وطن اوضاعم بهتر می شه.اوضاعم بهتر هم شد اما فقط ازنظر تنهایی حالا موندم تنهایی در غربت رو تاب بیارم یا غم دوری از امکانات که هر دویش هم سخت برایم مهم هست.اگه دوست داشتی یه دوست توی دنیای مجازی داشته باشی من همیشه هستم.منتها مثل شما دیر به دیر آپ می کنم.خوشحال می شم اگه بتونم باری از تنهاییت را کم کنم.

قیاق

سلام شناختنش کاری نداره میشه شناختش اگه بخواین راه هایی هست!