غربت

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت   شير خدا و  رستم  دستانم  آرزوست
زين خلق پر شکايت گريان  شدم ملول   آن‌هاي هوي و  نعره مستانم آرزوست
دي شيخ باچراغ همي‌گشت گردشهر    کز ديو و دد  ملولم و  انسانم آرزوست
گفتند  يافت  مي‌نشود  جسته‌ايم  ما     گفت آنک يافت مي‌نشود آنم آرزوست 

ما پس از مدتها اقامت در اینجا تلخ ترین طعم غربت را چشیدیم. هر چه فکر کردم دلم نیامد سهمی هم از این تجربه تلخ نصیب وبلاگم نشود. 

یکشنبه شب گذشته برنامه ای تحت عنوان مهمانی جوانان از سوی مجموعه ای که در این ایالت مسئولیت برگزاری مراسمهای ایرانیان را دارد اجرا شد. مدتها بود که به واسطه فعالیتی که در رادیو داریم در جریان چند و چون برگزاری مراسم قرار گرفته بودیم و حتی خود، اعلامیه آن را خوانده بودیم. بماند صرف پیتزا و نوشابه در اعلامیه چیزی بود که انصافا خوب هم محتوای برنامه را نشان می داد . 

جالب است بدانید در اینجا نوع پذیرایی با کلیه جزئیات در تمام برنامه ها اعلام می شود. مثلا برای برنامه عید در رادیو اعلام می شود به صرف سبزی پلو با ماهی یا در همین مهمانی جوانان اعلام می شود به صرف پیتزا و نوشابه. اعتراض هم راه به جایی ندارد و همه متفق النظرند که هر چه پذیرایی بهتر و مفصلتر میزان شرکت کنندگان نیز بیشتر خواهد بود....  کسی نیست بگوید آخر این جمعی که شرکت کنندگانش برای خوردن غذای رایگان جمع شده اند چه ارزشی دارد... بگذریم.

جالب است وقتی سایر برنامه های گنجانده شده در برنامه را از برگزارکنندگان جویا شدیم تنها چیزی که در چنته داشتند همان پیتزا و نوشابه ای بود که به گمانشان کافی بود برای دور هم جمع آوردن ایرانیها و البته یک برنامه موسیقی سنتی !!! در نهایت هم وقتی اصرار ما رادیدند که بالاخره باید برنامه ای ترتیب داد اعلام شد که در ادامه موسیقی سنتی را ختم به خیر خواهند کرد و رقص و پایکوبی به راه خواهند انداخت... بحث بی فایده می نمود حالا مهم نبود که برای رقص و پایکوبی مناسبتی نباشد یا هزار کار بهتر بتوان ترتیب داد برای نزدیکی این جمعیت ... هیچ !!! خالی خالی. نهایت اصرار ما به یک برنامه معارفه منجر شد که البته بهتر از هیچ بود و امکان حداقل آشنایی و نزدیکی را فراهم می کرد. اینکه همه در جلسه که دور هم آمده اند خود را معرفی کنند و اسم و رسم هم را بشناسند. به همین قناعت کردیم... 

در این شهر یک گروه دانشجو (شاید حدود ۲۰۰ نفر به همراه خانواده هایشان) وجود دارد که عمدتا بورسیه از طرف دولت ایران هستند . غالب آنها بسیار مذهبی و گاه حتی به شدت متعصب هستند و یا اگر هم نباشند به دلیل حمایتی که از طرف ایران می شوند و یا شاید محدودیتهایی که خود جمع آنها ایجاد می کند متشرع می نمایند مثلا حجاب دارند. ما با برخی از آنها نشست و برخاست هم داشته ایم که انصافا از منش و رفتار خاضعانه آنها در این فضا که همه کوهی از فخرفروشی و  تکبر هستند لذت بردیم . البته رفتارهای گاه بسیار متکلفانه و به خصوص متظاهرانه گروهی که از سر اجبار روسری بر سر دارند مانع از آن شده که در جمعشان شرکت کنیم. یک گروه در یاهو دارند که عضو می پذیرد و ما از قِبَل آن در جریان فعالیتهابشان قرار می گیریم.  

این گروه برنامه های مخصوص به خود را به طور جداگانه در مناسبتهای مختلف اجرا می کند.. از عید و سیزده بدر و چهارشنبه سوری تا مناسبهای جمهوری اسلامی آنچنانی ... تبریک و تسلیت برای ائمه .... این گروه از سایر ایرانیان کاملا ایزوله هستند و مراسمهای خود را در محلی جدا برگزار می کنند. بسیار متاسف و غصه دار شدیم که باز هم آنچه قدر و بهایی ندارد ملیت است و زیان و فرهنگ مشترک. آنقدر کم ارج است که نمی تواند در این سرزمین دور دو سه هزار نفر ایرانی غربت زده را گرد هم آورد. به ذهنمان رسید که این فرصت ایجاد شده را به فال نیک بگیریم و تمام عزم خود را جزم کنیم برای گرد هم آوردن این جمعیت متفرق که به نظرمان می آمد هر یک چیزی برای دادن به دیگری دارد. در این جامعه آزاد که هر کس می تواند بدون ترس از چماقدارها یا به پشتوانه هم آنها سخن بگوید چه بسا تمرینی باشد برای آموختن تحمل یکدیگر. شنیدن سخن هم و اندیشه آزاد ...    اما دریغ که یار موافقی نیافتیم...

از همان ابتدا از سوی مسئولین مجموعه که البته با انتخاب خود ایرانیان انتخاب می شوند (!) اعلام شد که یک برنامه مفصل ۱-۵/۱ ساعته موسیقی سنتی در برنامه گنجانده شود و چون ما با گروه نوازنده موسیقی سنتی آشنایی داشتیم از ما خواسته شد هماهنگی لازم را انجام دهیم. چنین شد و آنها نیز زمانی را صرف آماده کردن برنامه نمودند.  ما هم به شوق شنیدن موسیقی زنده که انصافا در این سرزمین اینچنین دور از وطن هر چه باشد کم از کنسرتهای شجریان ندارد به همراه خواننده و عضو اصلی گروه موسیقی راهی شدیم. 

در میان آن جمعیت ۱۰۰ نفری ایرانیان که از همان ابتدا آماده رقص بودند بیشتر حال غربت تمام وجودم را فرا گرفت. تنهایی و غربت به تمام معنی کلمه عریان شده بود و عرض لندام می کرد. چقدر تنهاییم...   

میزبان برنامه برای خوشامدگویی پشت تریبون آمد. بی اختیار مرا عصبانی می کرد. آن اعتماد به نفسی که در گفتن مهملاتش داشت دیوانه ام می کرد.. گفت زمان را نمی خواهد از دست بدیم امشب شب جوانان است و باید تا صبح رقصید... زمان ... از دست دادن ... شب... جوانان ... صبح ... رقص..

اشارتی به پیشنهاد دعوت جمع مذهبی ها کرد و این که نیازی به این امر نیست وقتی برنامه ای هست برای همه است می خواستم فریاد بزنم اگر بود که فقط منحصر به رقص و پایکوبی نمی شد. چه داری برای عرضه به دیگرانی که نمی خواهند برقصند.. ساکت بودم. محمد می گفت حرص نخور و من حرص می خوردم.

نوازندگان در میان همهمه و خوش و بش مردم شروع به نواختن کردند.

یاد ایامی ... یاد ایامی.. یاد ایامی که در گلشن نگاری داشتم... در میان لاله و گل آشیانی داشتم ... آشیانی داشتم... چقدر خوب می خواند، چه خوب می نواختند... قلبم را پاره می کرد. به یاد مادرم افتادم و بعد از ظهرهای تابستان که حیات خانه را جارو می کرد و دور هم می نشستیم... ای کاش زمان به عقب باز می گشت تنها برای لحظه ای و من باز صورت بی چروک مادرم را میدیدم که تند تند برای پدرم چای می ریخت.

هر چه موسیقی اوج می گرفت آنها نیز برای شنیدن سخنان هم بلندتر سخن می گفتند. زنی آن سو تر می گفت خوابمان گرفت چرا شاد نمی زنند. شاد... شاد... شادی....

بعد از یاد ایام که به نظر می رسید چندان به مذاق این جمعیت خوش نیامده بود تصنیف ای ایران را شروع به نواختن کردند...

ایران ای سرای امید
بر بامت سپیده دمید
بنگر کزین ره پر خون
خورشیدی خجسته رسید

هرگز فکر نمی کردم شنیدن نام ایران اینچنین منقلبم کند. موی بر تنم راست شده بود. همراهی کردم ایران .. ای سرای امید... بی اختیار اشکم فرو غلطید. دلم می خواست های های کنم اما آرام می گریستم.   

جمعیت بر سر شوق آمده بودند... بیشتر موافق حال و هوای شاد آنها بود  ... با ریتم تصنیف شروع به دست زدن کردند.  

اگر چه دلها پر خون است
شکوه شادی افزون است
....
که دست دشمن در خون است

و من تصویری که شب پیش در اینترنت دیده بودم مقابل چشمانم بود  صورت خونین دختری که حجابش را خوب رعایت نکرده بود و وحشیانه نهی از منکر شده بود. گریه ام شدت گرفت...

اتحاد اتحاد رمز پیروزی است
و ما متحد نبودیم. به جمعیت نگریستم هیچ حسی میانمان مبادله نمی شد. احساسم به شدت به سطح پوستم اصابت می کرد و به درونم باز می گشت...

به یکباره مجری برنامه که به نظر می آمد بیش از همه مشتاق رقص و پایکوبی است به گروه موسیقی اشاره ای کرد که دیگر پس از آن تصنیف ادامه ندهند. همه به شدت کف می زدند....در حالی که یک سوم برنامه موسیقی اجرا نشده بود پشت تریبون آمد و از این که برنامه را تحمل کره بودند تشکر کرد و مستانه فریاد زد این شما و این سن رقص. دختری با بلوز قرمز و دامن مشکی بسیار کوتاه در حالی که هوزا می کشید به وسط سن پرید و بلافاصله موسیقی شاد آنقدر شاد که دیگر نتوانی به هیچ چیز بیندیشی... بابا تو دیگه کی هستی... دست شیطونو بستی...

چراغها خاموش بود و همه در تنهایی که حتی جفت رقصشان هم در آن راهی نداشت شاد بودند.. حالت تهوع داشتم... صدای خواننده لس انجلسی گوشت تنم را می جوید. گفتم برویم. صورتش را نگاه کردم غمگین بود... در یک نگاه همه آنچه می خواستم بگویم و هرگز بغض گلویم اجازه گفتنش را نمی داد به او گفتم و او نیز پاسخ داد. به راه افتادیم با خود می اندیشیدم اگر او نبود همین امشب برمی گشتم... 

و چقدر خوشبخت بودم که او هست. او مرا می فهمد. گریه ام برایش خنده اور و بی معنی نیست. حال مرا در می یابد. دو روزی همچنان گرفتار حال و هوای ناخوشی بودیم که رهایمان نمی کرد.

در نهایت تصمیم گرفتیم به نخست موعظه پیر صحبت گوش دهیم و تا می توانیم از مصاحب ناجنس احتراز کنیم.

/ 9 نظر / 18 بازدید
حميد

شما داستان نويسی می کنيد. خيلی خوب شرح داديد. ولی حيف که اينهمه زود نااميد شديد. من در سيدنی هستم و اينجا هم فضا تقريبا همينطوره. من که بين خارجيها دوستان خودم رو پيدا کرده ام و ازايرانيها به کل دل بريدم.

خشایار

آره متاسفانه موسيقی سنتی در خود ايران هم طرفدار چندانی نداره! چه برسه به اینجا. توصيفی که از حال و هوای خودتون در هنگام شنيدن موسيقی سنتی داشتين رو کاملا می فهمم. جون چند ماه پيش خودم با شنيدن صدای دف و سنتور و آواز ایرانی به صورت زنده، همين احساس بهم دست داد و آروم داشتم گريه می کردم.

نرگس

من تا به حال در چنين جمع هايی نبوده ام شهرمان تنها دو خانواده ايرانی دارد که يکيش خودمان هستيم اما تصورش هم برای سخت است در چنين شرايطی قرار بگيرم دردناک بود که سر آخر شما هم ایزوله شدید نمی دانم جمع های ايرانی اين جا چطور هستند؟ اما شنيده ام در جشن نوروز آن ها هم مراسم رقص داشته اند اما دوستی که برايم تعريف می کرد گفت برای جمع به همراه همسرم کردی رقصيديم! کمی جا خوردم اما خوب از يک نگاهی برايم آشنايی با رقص محلی جالب می نمود.

مادر سپيد

خاطرات و روز نوشت شما در استراليا بسيار جالب است . هر چند به خاطر دوری از خانواده و وطن دلتنگيد . هيچ نوايی زيباتر و هنرمندانه تر از موسيقی سنتی نيست پر از انرژی لطافت آرامش طنازی و بازی با تمام رگهای عصبی ... ای کاش اين هموطنان کمی موسيقی سنتی ميفهميدند تا اينقدر احساس غربت نکنند . به نظر من هر جا که باشيم هوا هست آب هست مهربانی هست تا وقتی که ميفهميم لذت موسيقی سنتی ايرانی را ...

جواد

سيما خانم لذت برديم نمی شه يک کمی هم از شادی های نبودن در وطن بگوئيد تا دست کم خواننده بداند چرا رفتيد خوب اما دست به قلم شده ايد فکر می کنم اين ثبت خاطره ها خود سرمايه ای است که پيش از اين در دست نبود بنابراين هر چه می خواهد دل تنگتان بگوئيد

مهدی

سلام انجمن گفتگو در ارتباط با مسائل مختلف ایجاد شده است. در ضمن اگه جای موضوعی خالیه, بگید تا ایجاد بشه. امیدوارم با فعالیتتون بتونیم این انجمن رو در موضوعات مختلف گسترش بدیم. www.forum.porforoush.com info@porforoush.com

فرزاد

سلام سيما جان! خيلی وقت بود اينجا نيومده بودم. امشب اومدم در يک نشست همه ی پست هات رو خوندم و کيف کردم! خصوصا همين پست که قبلا محمد به نوعی درباره ش نوشته بود. قراره از اين ورا بياييد اين روزا؟

سعيد

سلام نوشتن یک موهبت الهی است. این یکی را حداقل مطمئنم. البته همیشه و همه جا می توان کسانی را یافت که از بودنشان احساس آرامش کرد. فقط باید دنبالش بود. من یکی از همون داتشجوهام که فکر میکنم در عین مذهبی بودن میشه با بقیه و بر اساس مشترکات ارتباط داشت و احساس ارامش کرد. نمی دانم الان چه دیدی نسبت به نوشته هاتون دارین. ولی من همیشه از دنبال یادگرفتنم. چون راهیست که انتها نداره موفق باشید