اولین نامه برای نوا دخترم

سلام

نمی دانم چه بگویم.. چه بنویسم.. احساس می کنم همه کلمات برای گفتن به تو آلوده اند... همان کلمات عزیز که همیشه برایم مقدس بوده اند... اما تو آنچنان پاکی  .... و معصوم ... و نهفته که هر چیزی، کلمه ای، صدایی یا یه قول سهراب حتی شنیدن یک هیچ غبار زندگی بر روی پوست نشکفته ات می نشاند... و من نمیخواهم و نمی توانم چنین کنم.

نمی دانم که خواهی بود. چه خواهی کرد... تنها می دانم بی دریغ دوستت دارم و خواهم داشت... بی دریغ... بی معامله.. بی شرط.. و چقدر این دوست داشتن بی دریغ خوب است.. آدم را رها و سبک می کند.. همین که می دانی در پی چیزی نیستی. می بخشی و می گذری و هیچ چشم داشتی نیست آرامت می کند.. حرص نمی زنی .. دلت نمی گیرد ... همیشه آرامی... همانطور که مادرم بود... نوا، مرا عجیب به یاد مادرم می اندازی.. باور می کنی.. بوی همورا می دهی... یادت همانطوری قلبم را می فشرد و به شوقم می آورد... به همان تازگی هستی... همان قدر تازه.    

چند روزی است عجیب حال و هوای فروغ را دارم... هیچ وقت حالش را وقتی به ان زنان ساده کامل غبطه می خورد اینچنین با تمام سلولهایم حس نکرده بودم... همان زنانی که در شکاف گریبانشان هوا به بوی شیر تازه می آمیزد.. آه هیچ وقت از زنانگی این همه لبریز نبوده ام... و همه را مدیون توام... تو که جنبش نرم و کیف اورت ترنم آفرینش است.. سرود بودن است... رقص هستی است. نمی دانی چه حالی می شوم وقتی سرانگشتانت ضعیفت دیواره بطنم را می فشرد ... قلبم از هم پاره می شود.. می خواهم فریاد کنم ... برقصم... اما آرام می مانم .. لذتش را با همه وجود می بلعم و باز هم منتظر می مانم.

 

نوا این اولین نامه زیادی سرخوشانه است... چه کنم.. همین است که نه شبیه پست است نه شبیه نامه... شبیه هیچ چیزی نیست.. حدیث ذوق زدگی ماست ... ببخش.. برایت بیشتر می نویسم..  

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Reza

Vaseh avalin bar siteton ra dedam,site jalebi hast sadeh v bigal shadabi ra mekonam ogash boi yek rangi ra medeh.vasaton arezoi

فضه

چامبارباری، نوا باری [بغل] باربارباری[ماچ] زود بیا پیش ماآآآآآآآآآآ!

arezou

vai sima jonam nemidoni in name ha che arzeshi dare vaghti dokhmal nazet khodesh 15-16 sal dige mikhone nemidoni fadai on deldaryaiiet telfon zadam . nabodi peigham gozashtam dostet daram

مینا

سیما جان, الهی فدات شم با این درد و دلت با دخترت گریم گرفته فقط می تونم بگم این دوست داشتن فراتر از چیزیکه فکرشو کرد هر چه قدر بزرگتر میشند علاقه و دوست داشتنت بیشتر خواهد شد. حالا تجربه میکنی میبینی که حتی دوری چند ساعته از فرزند چقدر سخته برای مادر دلم برای مادرم میسوزه خیلی چه ظلمی بهش میکنم

simin

azizammmmm[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

علی

حرف خاله حنانه را تکرار می کنم: نوا جان مبارکت باد حضور در هستی و وجود چنین مادر و پدری.

میترا

سلام سيمای زيبا،احساست رو به خوبی درك ميكنم....ميدونم كه تك تكِ اين كلمات با چه عشقی از وجودت جوونه زده ....گُلی كه مادر مهربانت در وجودش شكل داد و نامِ سيما رو بهش پيوند زد........الان در وجود خودت‏ داره رشد ميكنه......و تو نامِ نوا رو بهش پيوند زدي... ميبوسمت عزيزم...[گل]

میترا

روح مادر مهربان و بزرگوارتون شاد باد....

شیما

واااااااااااااای غزیییییییییییییییییییییییزممممممممممممممممم[ماچ][بغل][گل]

فرزاد

سلام سیما جان. کیف کردم. نامه ت خیلی زیبا و بقول فرنگی ها tangible بود. خوشا بحال نوا كه زير سايهء چنين پدرو مادري، در جهان اول بزرگ مي شه. اين بزرگترين و بلكه "عظيم ترين" ارثيه ايست كه بهش ارزوني داشتيد به اعتقاد من: به دنيا آوردنش در ينگه دنيا.