دوشنبه صبح

دوشنبه صبحه و من اصلا حال و حوصله کار ندارم. پشت میزم نشستم و عذا گرفتم :) درست همون حالیه که صبح های شنبه تو ایران بهم دست می داد. البته نه دوران مدرسه و دانشگاه... این چند سال اخیر که از درس و مدرسه دور افتاده ام...

آخر هفته مثل برق و باد گذشت. اصلا نفهمیدم چی شد... چند وقتیه حال و هوای عجیبی دارم نمی دونم اینقدر همه چیز تند تند می گذره اونقدر روزها زود شب می شن و شب ها زود صبح که حتی از فکر کردن و تحلیل این حال و هوا هم عاجزم... به یه ذره تنهایی نیاز دارم. به یه ذره فراغت که اصلا فکر نکنم  به این سنگهای لعنتی فکر نکنم... به کار ... به استرالیا که دوستش ندارم و باید همچنان تحملش کنم... به این همکار کنار دستیم که از من خوشش نمیاد و فکر می کنه تو دنیا به غیر از سنگ و کانی هیچ چیز دیگه ای وجود نداره که باید بهش فکر کرد... به هیچی...به هیچی فکر نکنم. یک کم هم خودخواه باشم و به خودم فکر کنم. احساس می کنم لای کارهایی که باید انجام بدم گم شده ام.

امیدی هم به تعطیلات ندارم... میشه یه عالمه تو هواپیما نشستن و بعد هم هول هولکی یه عالمه دید و  بازدید و بعدش هم با خستگی در نرفته برگشتن... انگار مفری نیست. 

دلم به شدت هوای تعطیلات تابستون مدرسه رو کرده... یه عالمه وقت که نمی دونی چه جوری خرجش کنی... هر چی کتاب می خوای بخونی و بشینی با خودت فکر کنی... وای که چقدر کیف داره... 

حیف.. گذشت. 

/ 8 نظر / 10 بازدید
فاطمه

چه می شه کرد؟ هميشه همين جوريه...

مهدی

سعی کن از اين چيزها زياد ننويسي . آخه شخصی تر از اين حرفا هستن که خواننده با چيزی در درون خودش اونها را بخواهد مقايسه کنه . مخصوصآ اين که خيلی روی موضوعی خاص و با شکلی ثابتی متمرکز نيستن . بهتر يه ايده مشخص و واحد پشت وبلاگت باشه ... راستی منو يادت هست ؟!!

پژواک

سلام. امشب قراره من درس بخونم منتها نشستم به وبگردی و وبلاگ خوندن. اومدم بپرسم که رادیو فارسی برنامه هاش کی ه که لینکش رو اون کنار دیدم. من که الان سه چهار ماهه رسیدم و خیلی وارد جامعه ایرانی نشدم، ولی یه شب به سفارش دوستان رفتیم برنامه پرشین نایت کلاب که ... بعد از مدت ها همون حس ایران بودن برام زنده شد. حس خوبی نبود، دوستانه نبود. عجیب بود، ولی خوب نبود.

پژواک

ولی کلن برام جالبه. با چرخ زدن تو وبلاگ های ایرانی هایی که چه استرالیا زندگی میکنن چه جاهای دیگه، میبینم همه یه سری چیزای مشترک رو پشت سر گذاشتن و سوال ها و دغدغه هایی که دارن خیلی شبیه. خیلی چیزایی که خودم تو وبلاگم نوشته بودم و برای خیلی جالب و عجیب بود رو بعدن تو وبلاگ های بقیه هم پیدا کردم که قبلا درباره اش نوشته بودن. حس جالبیه...

عباس

سلام تو را به خدا يک چيزی بنويسيد. ازتون خبری نيست.

سیما

به آقا عباس بسیار عزیز بابا ما رو شرمنده می کنید. خیلی دلمون براتون تنگ شده.. بیاییم ایران میامدیدنتون. دلم می خواد بیام خونتون... اون پرینت لطفا کفشهاتون رو در بیارید، چادر رنگی پر از گلهای آبی کوچیک، لبخند قشنگ زینب و یه دنیا صمیمیت ...

عکس عکس عکس

سلام بر سيما خانم گل دوست عزيز و بسيار گرامي . ممنون از لطف بي كرانتان . ممنون براي آرزوي قشنگتون همه آرزوي اونجا رو دارن شما اونجايي و آرزوي اينجا من اگه اونجا ها بود هر روز ميرفتم لب اسكله ماهيگيري لذت بردن از اونچه كه داريد را فراموش نكنيد بخصوص تندرستي كه بزرگترين ثروت‌هاست به همه با صداي بلند سلام كنيد