پریشب رسیدم تهران!

همینطور که پرواز به پرواز و ساعت به ساعت به مقصد نزدیک می شدم نشانه هایی از آنچه که در درونم می گذشت رو در عالم بیرون هم پیدا می کردم ... در فرودگاه سنگاپور از دور که به صفحه مانیتور اینترنت آزاد فرودگاه نگاه انداختم تصویر میر حسین رو دیدم نزدیک که شدم جوانکی رو دیدم که تند تند بالاترین و  چند وبسایت و خبرگزاری رو ورق می زد کنارش ایستادم به خوندن...

نزدیکتر که شدیم در دوبی ایرانیها دور هم جمع شده بودند و بلند بلند حرف می زدند. یک نفر اخبار رو از روی نت بوک می خوند ... سعی می کردم ساکت باشم و نظرات رو بشنوم... هر کس چیزی می گفت و روایت مختلفی از اوضاع و احوال و اتفاقاتی که افتاده بود یا گمان می کرد افتاده وجود داشت.

به ایران که رسیدیم باز هم بغضم ترکید و صدای شجریان در گوش جانم پیچید که ایران خورشیدی تابان دارد... با دل پیوندی پنهان دارد  ... دلم گرفت و افسوس خوردم که محمد کنارم نیست ... یکی از نزدیکان که دختر جوانی است بین استقبال کننده ها فورا بند سبزی رو به دور دستم بیچید و یادم انداخت که چه روزهایی است. روزهای که من به شوق و از سویی از نگرانی این روزها بار سفر بستم و به ایران آمدم.

سعی می کنم روز به روز حال و هوای این روزهای تهران و آنچه که می بینم می شنوم و حس می کنم رو برای آنهایی که نیستند و نمی شنوند و حس نمی کنند با این قلم الکن بنویسم.

/ 5 نظر / 12 بازدید
Simin

Salam Sima joon........khob pas be salamt residi.....eshallah ke ba khabaraye khoob bargardi......jat inja kheyli khaliye......miboosamet.....Simin

عاطی

ممنون سیما جان.موفق و سلامت باشی.

غزاله

سلام سیما جان واقعا خیلی خوب که الان ایران هستی دلم میخواست من هم اونجا بودم اما............ به امید دیدار

عباس

سلام خوش امدید حتما تشریف بیاورید ببینیمتون

حنانه

سلام سیمای عزیزم خوش آمدی خانم تا کی هستی؟