باز هم از مهاجرت

یک اتفاق تلخی که برای ما ایرانیهای خارج نشین (شاید کمرنگترش در نقل مکانهای بین شهری و استانی داخل ایران) می افتد و حداقل من خودم شخصا و دوستان اطرافم کم و بیش تجربه کردند سست و ضیعف شدن ارتباطهای خانوادگی و دوستانه است. بدیهی است که این اتفاق یکباره نمی افتد (البته من شخصا از حداقل مزیت تدریجی بودن واقعه هم محروم بودم و بعد از فوت مادرم به یکباره و مثل یک سیل رخ داد. همه گذشته ام را هم شست و برد).

ماههای اول مهاجرت شاید حتی این روابط بیشتر هم بشود. دلتنگی روزهای اول و کنجاوی خانواده ها و دوستان هر دو کمک می کنند تا تواتر و طول تماسهای تلفنی و اینترنتی بیشتر شود. به تدریج حرفهای گفتنی کم و کمتر می شود ... دیگر هر چه می شود از محیط جدید تعریف کرد در تماسها یا ملاقاتهای اول  و دوم گفته می شود. از طرف دیگر در محیط هر دو خانواده حوادث جدیدی اتفاق می افتد. موضوعاتی جدید برای گفتگو و برقراری ارتباط که خواسته و نا خواسته گفتنشان دریغ می شود.. بزرگترهایی که بیمار می شوند و برای نگران نکردن، خانواده ها بی خبر می مانند، ازدواجها، جدائیها، بچه هایی که متولد می شوند و پیرهایی که میمیرند و تنها خبرست که میرسد و جزئیاتش برای همیشه یا حداقل دیدار رودروی بعدی باقی ماند. روز به روز خانواده ها بیگانه تر میشوند. تماسها کم میشود . دنیای مجازی هم کمک می کند که تماسها به لایک زدن عکس یکدیگر در فیس بوک محدود شود. دیگر یکباره احساس می کنی ایران رفتن الویت اولت در مسافرت و تعطیلات بعدی نیست... چند هزار دلار هزینه مسافرت سالیانه را می شود خرج چیزهای دیگر هم کرد. رفت اروپا را دید یا کشتی تفریحاتی سوار شد و خوش گذراند. بله، دلت برای خانواده ات تنگ شده اما چه می شود کرد مهاجرت است دیگر! هیچ حواست نیست یا ترجیح میدهی نباشد که دیگر دیدن خانواده و دوستان قدیمی شور اولیه را ندارد.پذیرفتنش خیلی سخت است و وقتی بهش فکر نمی کنی حالت بهتر است پس چه بهتر که غرق شد و بیشتر فراموش کرد.

یکی از اقوام پیش از آمدن ما مثالی میزد که رفتن شما به مثابه نوعی مرگ است برای ما. می روید و دور می شوید و ما هیچ نمی فهمیم چه بر سرتان میاد و بر عکس. به واقع آنچه می شنویم و می فهمیم آنقدر در مقابل حجم این دوری کم و کوچک است که بیشتر به مرگ میماند. غم انگیر بود این مثالش درست وقتی که ما داشتیم دل می کندیم و می آمدیم اما راست می گفت. امروز باور کردم که ما برای خانواده و دوستانمان مرده ایم ، مرده ای که پروفایل فیس بوک و آیدی مسنجر دارد و می شود گاهی از او سوالات مربوط به مهاجرت پرسید.

پی نوشت اول: به نظرم سهم پدر و مادر به خصوص مادر در این ماجرا جداست و وجودشان اتفاق را به تاخیر می اندازد یا حتی غیر ممکن می کند.

پی نوشت دوم: طبیعتا این روند برای همه صادق نیست. نمونه بارزش دوستی که بعد از 2 سال مهاجرت هنوز به مادرش هر روز یعنی هر روز بدون استثنا زنگ می زند و در جزئیات خریدن رومیزی جدید خواهرش هم هست. آدمها، روابطشان، شکل و عمق روابط خانوادگی، تعلق خاطر آدمها به گذشته شان آن هم وقتی ایران است و درد جزء جدایی ناپذیر آن همه و همه بر شکل ادامه روابط خانوادگی و دوستانه ما مهاجرها موثر است. در میان دوستان و آشنایان هم دوباره هر کس به تناسب ارتباط و تعلق خاطر یا احساس تعهد یا نمی دانم هر چه که هست به نوعی این روابط را ادامه می دهد و ما هم از نعمت ان دسته دوستان و آشنایان متعهد و خونگرم بی نصیب نبوده ایم.  

پی نوشت سوم: چند سال پیش قبل از مهاجرت با ایرانی که 30 الی خارج از ایران زندگی کرده بود و برای پروژه ای از طرف یک شرکت استرالیایی به ایران سفر کرده بود ملاقات کردم. در هتل اقامت می کرد و وقتی با تعجب ناخوادگاهی از او پرسیدم که اقوامش کجا هستند به وضوح خاکستر غمی روی صورتش نشست و گفت خیلی وقتها اصلا نمی فهمند آمده و رفته! حالش را نفهمیدم آن روز.

پی نوست آخر: پستم عصبانی است میدانم. اما عصبانی نیستم، برای مدتهای زیادی بودم اما حالا نیستم. آرزو دارم با برگشتنمان این مرده های متحرک شاید به زندگی برگردند. 

 

/ 5 نظر / 37 بازدید
علی شهنازی

سلام پست قابل تاملی بود. احساس فراموش شدن اصلا جالب نیست و همین است که ابران را از لیست سفرهای مهاجر حذف می کند. به نظر من پی نوشت دوم شما بیش از آنکه ناظر به احساس خوبی باشد آدم را یاد وابستگی های ویران کننده از سر خودخواهی نه دیگر خواهی می اندازد. پیروز باشید

سیما

دقیقا همین طور است. به نظرم تمام این درد افراموش شدن از سر خودخواهیست و به قول دونامونا درد جاودانگیست. ممنون از کامنت خواندن با تامل.

قباد

سلام گويا و روان و صادقانه بود دنياي ما همان چيزي است كه در ذهن ما هست و دنبالش مي كنيم

sara

باوجودی که ایران زندگی می کنم اما حس نوشته ات را درک می کنم چون تجربه کرده ام که می توانی با یک عده فامیل در یک شهر و حتی در یک منطقه از شهر باشی اما برای هم مرده باشید. و نسبت به خیلی ها چه بهتر که مرده باشی.... خیلی روابطم را کم و محدود کرده ام. بیشتر با چندنفر از اقوام به صورت انتخاب شده و چند دوست صمیمی.دردسر دیدن بقیه را هم سالس یکبار بیشتر به خودم نمی دهم....

یه معدنی

پست خسته ای بود. منم الان جایی وایستادم که شاید شما چند سال پیش ایستاده بودید. یعنی چند پیشنهاد خوب برای ادامه تحصیل تو خارج از کشور، اما تنها چیزی که باعث تردیدم میشه، تنها و تنها نگاه مادرمه. ممنون از پست زیبات