برنامه رادیویی

اینجا در شهر بریزبن استرالیا ایرانیها چند ساعتی در هفته برنامه رادیویی دارند. اولین باری که ما از وجود چنین برنامه ای مطلع شدیم و برنامه را شنیدیم  به شدت عصبانی و شاید خجالت زده شدیم. برنامه به شدت به لحاظ محتوایی ضعیف بود. در طول کمتر از یک ساعت برنامه که با انواع موسیقی های لس آنجلسی آن هم از بدترین نوعش پر شده بود تنهاچند خبر دست دوم ار سایتهای اینترنی خوانده شد و دیگر هیچ...

به تکاپو افتادم که شاید بتوانم برای بهبود این برنامه کاری بکنم. وقتی نزدیکتر شدم دیدم تمام این برنامه محصول زحمات مرد مسنی کم ادعاست که بدون چشم داشتی سالهاست این زحمت رو تقبل کرده و یک تنه چراغ این برنامه رو روشن نگه داشته است. راستش از خودم خجالت کشیدم. حتی الان با وجود استقبالی که ایشون از همکاری نشون داد و بعد از چند جلسه دست و پایی که زدم و خرده کارهایی که انجام دادم گاه کارهای شخصیم و گاه بی انگیزگی و تنبیلم اجازه نمی ده که چند ساعتی در هفته ام رو صرف فعالیت در رادیو بکنم.

روز شنبه میهمانی در منزلمان برپا بود و یکی از میهمانان در جواب که چرا رادیو گوش نمی دهید و اگر برنامه ها رو موافق سلیقه خود نمی بینید کاری نمی کنید. گفت چون احتمالا برنامه در دست یک گروه مافیایی است که اجازه فعالیت به دیگران نمی دهد. نمی دانست این گروه مافیایی پیرمردی که سالهاست از سه چهار هزار نفر ایرانی مقیم این شهر و دیار هخمکاری و مساعدت می طلبد. حال حتی تپقهایی که در خواندن حافظ می زند برایم شیرین است... حس می کنم در این دیار غربت چند ساعتی به زبان فارسی سخت گفتن برای کسانی که شاید از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نکنند ذره ای از حس غربت او می کاهد...

به یاد این شعر شفیعی کدکنی می افتم که

ای کاش آدمی وطنش را
                       مثل بنفشه ها
                               در جعبه های خاک
                                           یک روز می توانست
                                            همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست

جعبه خاک آقای و. بسیار عزیز قلب پر از مهری است که آنقدر وسعت دارد که وطنش را در آن جای داده است. خسته نباشد آقای و. بسیار عزیز.

پی نوشت:

۱- من دارم بر میگردم ایران و خیلی خیلی ذوق زده ام. دلم برای همه تنگ شده بیش از همه مادرم که یک نگاهش کافیست تا تمام آرامش از دست رفته ام را به من بازگرداند.

۲- باین برنامه رادیویی الان چهارشنبه ها ساعت ۹:۱۵ تا ۱۰ برنامه دارد که می خواد ساعت بنامه رو به یک ساعت مناسبتر که قبلا از آن ایرانیها بود برگرداند (فکر کنم سه شنبه ها ۷-۸). برای این کمار نیاز به حمایت ایرانیها دارد و یک petition رو راه انداخته است. خواهش می کنم در هر کجا که هستید با گذاشتن نام و نام خانوادگی و ایمیلتون در اینجا ما رو در این امر یاری کنید.

۳- امید جان تولد وبلاگت مبارک. ما همچنان منتظر نوشته ها و خوانده هات هستیم. 

/ 5 نظر / 4 بازدید
حسينا

سيما به نظرم اين بهترين پستيه که تا بحال توی وبلاگ از تو خوندم. خيلی خيلی خوب نوشته شده. خسته نباشی. منتظرتيم

محمد

ميتونم منم يه کاشه ديگه آرزو کنم؟ ای کاش ميشد خيلی چيزای ديگه يی رو که تو وطنمون نيست رو ميذاشتيم تو همون جعبه های خاکيه بنفشه ها و با خودمون به ایران می اوردیم. ممنون از اینکه سر زدید.

سيما

آره کاشکی خيلی به جاييه. فقط واقعا نمی دونم با آورد اون بنفشه ها آيا واقها اکسيژنی برای گلهای وحشی ای باقی می مونه. واقعا نمی دونم می شه در حالی که از سوپرمارکتهای چند طبقه ای خريد می کنه باز هم می تونی با صندوق داری که لبخند زورکيش جزيی از وظيفه کاريشه ارتباط برقرار کنی و به دردلش گوش بدی.... نمی دونم...

محسن

سلام. به خاطر گل روی شما ما رفتيم رای داديم. وبلاگ دوستتون رو هم ديديم.

اميد

سلام سيما جان خيلی با احساس مينويسی.من که هر وقت نوشته های عميقت رو ميخونم اشکام سرازير ميشه.عزيزم من اصلا درست نيست چيزی بنويسم.آخه نويسندگی يه حرمتی داره بابا.