میدان انقلاب

 

برای گریز از این سایه سرد و سنگین دلزدگی از عالم سیاست سعی می کنم کمی هم از زندگی لذت ببرم... از جایی که کیلومترها راه برای دیدنش طی کرده ام. شال و کلاه می کنم و لاابالی وار به خیابان می زنم.

سعی می کنم گوش کنم و از شنیدن گفتگوهای مردم لذت ببرم. گفتگوهایی که نه تنها زبانش را می فهمم جنسش را هم می شناسم، لمس می کنم ... هوای دود گرفته آشنا .. بو می کشم و با همه وجود به درون سینه می بلعم. در دهان می جوم و ذره ذره فرو می دهم. آه که چه لذتی دارد هوایی را به درون بکشی که اکر چه هیچ اکسی‍‍ژن ندارد اما میدانی بازدم پیرزن عصا به دستی است که با دستان لرزانش تکه کاغذی را نشانت می دهد و آدرسی را می پرسد. یادم آمد من چقدر دلم برای آدرس پرسیدن و پرسیده شدن تنگ شده. راستی چرا آنجا کسی از آدم آدرس نمی پرسد؟ لعنت بر این جی پی اس و هر چه که آدمها را از هم دور و دورتر میکند.

سوار مترو می شوم. از این فرصتها کم به دست می آید. سعی می کنم تماشا کنم و لحظه لحظه را به خاطر بسیارم. مردی علیل با اندامی عجیب و بیش از اندازه نحیف و کوچک وارد می شود. فال می فروشد. یک فال می خرم:  

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

خنده ام می گیرد. متوجه زن مسنی می شوم که کنجکاوانه لبخند محو شده ام را می نگرد. شاید در خیال می اندیشد حتما برای دوست پسرش فال گرفته که به هم می رسند یا نه شاید هم دلنگران پسرش است که دخترها برایش دام افکنده اند. برویش لبخند میزنم پاسخم را می دهد. نه روایت اول درستتر به نظر می رسد.. شاید دعای خیری هم برای رسیدنمان بدرقه راه کرده باشد...

به عزیزترین و دوست داشتنی ترین نقطه تهران و شاید همه دنیای نادیده ام می رسم. میدان انقلاب با دانشگاه تهرانش... با کتابفروشیهای همیشه پررونقش... با بازارچه کتابش که یکبار درست 1 ساعت بر سر قرار با عزیزترین موجود زندگیم منتظر ماندم و حتی لحظه ای هم به نیامدنش فکر نکردم. مغازه به مغازه سرک می کشم. با یکی از کتابفروشها که آشنایی دارم می ایستم به گپ زدن. از بازار کساد کتاب می گوید. همه جا را کتابی به نام دا که خاطرات جنگ یک خانم است بر کرده ... چنگی به دل نمی زند.

کتابهای خوبی معرفی می کند طریق سلوک شفیعی کدکنی, دیوان اشعار شمس لنگرودی و یک کتاب فلسفی با مقدمه مصطفی ملکیان که همه را می خرم. از سروش و ملکیان و نصر می پرسم که می دانم محمد حتما مشتاق خواندن از آنهاست. چیزی در این 8 ماه منتشر نکرده اند. فروشنده که به گمانم خودش هم کتابخوان خوبی است می گوید ملکیان به آنجا سر می زند. می گفت أخرین بار او را افسرده و بی رمق دیده است....  می گویم ای کاش نبود.

جند کتابفروشی دیگر را سر می زنم جند رمان و کتاب شعر می خرم. به نظر می آید دوره انتشارت کارون و پایولو کوئیلو سرآمده. از انتشارات نیک که زمانی مرکز فروش همین دست کتابها بود می پرسم ... پس جوانترها این روزها جه می خوانند؟ سری تکان می دهد و می گوید: ای خانم این روزها کسی پول به کتاب نمیده...  چرایم را جواب نمیدهد و مشغول مشتری تازه واردی می شود که بر روی برگه ای لیست بلند بالایی از کتابها را جستجو می کند.

به نظرم کتابفروشیهای میدان انقلاب همجنان زنده آمد. شاید جوانهایی که در عرصه سیاست گوی را باخته اند در میان کتابها به دنبال راه حلی می گردند.

 

/ 5 نظر / 23 بازدید
میثم کربلائی

ان الله اذا احب عبدا ، غته بالبلاء غتا خداوند وقتیکه بنده ای را دوست بدارد او را در شدائد غرق می کند . سختی ها و شکنجه ها و گرفتاری هایی که برای یک نفر در اثر حق گویی و حق خواهی و در اثر شخصیت انسانی و ملکوتی پیش می آید ننگ و عار نیست ، افتخار است . تاریخ جهان پر است از کشته شدن های شرافتمندانه و زندانی شدن ها و زجر و شکنجه دیدن ها در این راه . این طور گرفتاری ها نه تنها مایه ی فخر خود آن بزرگان است بلکه سند افتخار بشریت است . کتاب بیست گفتار نوشته ی استاد شهید مرتضی مطهری صفحه ی 193

سحر

یعضی از کتابهای با فیلتر شکن قابل دسترس در سایتها

ميترا

سلام آقا ميثم....من برای صحبتهاي شما كه بيشتر متاثرِ از كتابهای علما نشعت گرفته ارزش قائل هستم..ولی واقعا دوست دارم نظر شخصيِ خودتون رو با رجوع به دلتون نه با رجوع به سخن كسی در ارتباط به كشتارها وسركوبهايی ه اخيراً صورت گرفته در ايران ، بشنوم ...

arezou

salam golakam nemidoni ba neveshte hat che hali mikonam miram to tehran, mion on mardom gom misham rasti sima on rooz ke bahs ketab hai madrese bood bavar mikardi khodet be in zoodi enghlab bashi? aziz mehraboon be yad manam bash ke in roozha modam be yad toam

علی

خیلی حسودیم شد به این انقلاب رفتنت.