برای غزل عزیز و خانه اش که بسیار سپید است.

 

مدتهاست فکر می کنم به دست نوشته ای .. یادداشتی، چیزی که موقع خداحافظی آرام بگذارم کف دستت و خلاص ... همه خاطراتم، ناگفته هایم، دلتنگی اوقاتی را که دیگر نخواهی بود در آن خالی کنم و سبکبار دور و دورتر شوم. اما دیدم عزیزتر از آنی که فراموشی چاره کار باشد. بهتر دیدم اینجا بگذارمش که هر وقت دلتنگ می شوم بیایم اینجا و بخوانمش و هی دلتنگ و دلتنگتر بشوم که برای دوست شیرین است.

 

هنوز خوب آنروز اولی که دیدیمت یادمان هست. با دو چشم سیاه درشت و ظاهری شفاف و بی رنگ ... در میان آن همه آدمهای رنگارنگ یادمان ماندی و خیلی های دیگر که از یاد رفتند. آن شب گذشت و ما هی یاد آن دخترک زیبا و باریکی می افتادیم که فقط فهمیده بودیم رنگی نیست ...

 

چقدر زمان زود گذشت و چه اوقات خوش و ناخوشی را که کنار هم گذراندیم... شبهای طولانی که تا نیمه های شب می نشستیم و از خودمان می گفتیم... از تنهائیهایمان... از غربتی که رهایمان نمی کرد.. اینکه برویم.. بمانیم... میهمانیهایی که شلوغ بودند و همیشه با وجود آن ماهی کوچک برایمان لذت بخش بود... فیلمهای کیشلوفسکی... بحثهای تمام نشدنی بر سر دین، مذهب، خدا .. . جلسات شعرخوانی... آن همه کتابی که با هم رد و بدل کردیم و ساعتهای طولانی که در مورد هر کدام گفتیم و شنیدیم. 

 

و آن شبی که جرات گفتن حقیقتش را حتی به خودم هم نداشتم و نمی دانم تو چطور حال من را فهمیدی و چطور پرسیدی آن جلوی در که به یکباره بغضم ترکید و گفتم و آرام شدم و چقدر تسلی هایت جنسش خوب بود و نمی دانم چطور از میان آن همه واژه های تکراری آرامم می کرد. خوب یادم هست شبی را که عصبانیتم را دیدی و بهتر از هر کس دیگری دوست نداشتنم را فهمیدی.

 

روزهای سختی را که جلوی مونیتور توی آن اتاق کوچک فیلمهای بوتیوپ و فیس بوک را نگاه کردیم و اشک ریختیم و دلمان تنگ شد برای رفتن. و آن روزهایی که مدام کنار هم بودیم و ساعتهای طولانی که تنها به سکوت هم گوش می دادیم.

 

نمی دانم چطور گذشت ... این 2 سال و اندی چطور گذشت ... و ما به یکباره هر دو دیدیم که بیش ار هر کس و چیز دیگری در این شهر غربت زده تو را دوست داریم و دیدنت و حرفهای سبکبارت که آدم را نه به یاد هیچ چیز دیگری که به یاد خودش می اندازد و سبکمان می کند. به یکباره دیدیم می توانیم ساعتهای طولانی تا نیمه های شب بنیشینیم و هیچ چیز هم نگوئیم و این فقط معجزه وجود توست غزل و خانه ات که بسیار سپید است.

 

دلمان برایت تنگ می شود و از صمیم قلب آرزوی تکرار آن لحظات و روزهای با هم بودن را داریم.

/ 2 نظر / 11 بازدید
ameneh

salam chi dosti khobi hasti shoma sima jan hasodim shod :( omidvaram hamashe ata as dor ham ke shode ba ham ham del bashid ..

ابوالفضل

از برخی جملات شما آنقدر بوی احساس شنیدم که بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد و جاری است. مدتها بود که چنین نگریسته بودم. گویی حالات شما عینا در وجودم نقش بست و حس کردم اشکهایم متاثر از اشکهایی بود که در هنگام نوشتن برخی جملات از وجودت در نیمکره دیگر زمین و در نیمشبی چنین جاری شده بود. گاهی ما انسانها چه قدر زود ارزش داشته هایمان و فقدان از کف داده هایمان را فراموش می کنیم . ولی واقعیت غیر قابل اجتناب همانا دل ل کندن است و بزرگی ما به بزرگی چیزهایی خواهد بود که از آنها به اجبار یا به اختیار برای دل بستنی جدید، دل کنده ایم. از خدای مهربان بهترینها را برای خانواده کوچک و پرمغزتان خواستارم.