آب در آب
صفحات وبلاگ

+ شمس لنگرودی، باغبان جهنم

یکشنبه شب، در مراسمی که برای دیدار با شمس لنگرودی، شاعر، نویسنده و عضو کانون نویسندگان ایران ترتیب داده شده بود، شرکت کردیم. شمس لنگرودی تا پیش از اون برای من  فقط یک اسم بود، اسمی مبهم از شاعری نه چندان معروف و سرشناس. اما همین که در ایران روشنفکر باشی، شاعر یا نویسنده باشی... و از همه بدتر عضو کانون نویسندگانش باشی یعنی خیلی چیزهای دیگر هم هستی...

 

 

پیرمردی رو دیدم نحیف! به نظرم آمد کمی می لنگید... نمی دونم شاید هم روحش بود که خسته بود و لنگان می رفت. یک ساعتی سخنرانی کرد. نمی دونم از پریشان گویی او بود یا پریشان احوالی من که هر چه می کردم ربط و وصل حرفهاش رو نمی فهمیدم. از شعر پیش و پس از انقلاب گفت. از حال و روز شعر و شاعران روزگار … از رسول یونان و بعضی های دیگه ای که مثل محسن نامجو شعر نمی گویند، نمی خونند، اعتراض می کنند. از نسل جوونی که خیلی هم ایرادی نداره با ادبیات سرزمینش بیگانه شده، می گفت نگران جهانه. حرفهاش بخار می شدند و ابری از کلمات رو بالای سرش درست کرده بودند. در هم و برهم . میامدند و می رفتند.. در هم می لولیدند و می رقصیدند بدون اونکه چیر خاصی رو بخواهند بگند. فقط حرف بودند.

 

به نظرم خیلی خسته و غمگین اومد. شاید بهتر از همه بشه گفت ناامید! انگار از پس حرفهایی که تند تند می زد می خواست همین رو پنهان کنه. یکی از حضار مردی افغان بود که با لهجه شیرین گفت که سعیش بیهوده بوده! گفت آیا شما نماینده نسل روشنفکر ناامیدی نیستید که تمام آمال و آرزوهاییش رو از دست رفته می بینه؟

 

بعد شروع به شعر خوانی کرد. بَه چه اشعاری! حالم عوض شد. هر چه که از لا به لای کلمات سخرانیش جسته بودم در بیت بیت اشعارش یافتم. شیفته اش شدم. چه قدر خوب شعر می گفت و چه خوب موسای درونش رو مقابل چشم همه عریان کرده بود:       

 

ای اشتیاق به زیستن

مرا دریاب و به خانه ی او ببر

به حقارت این سبد پاره نگاه نکن

موسائی حمل می کند.

 

اشعارش سراسر قصه خود او بود! قصه یک نسل بود. نسلی که انقلاب کرد.. جنگید... زیر بمباران آوار شد. .. شاهد مرگ دوستان بود...

 

گنجشکان لاف می زنند:

جیک جیک جیک جیک

جیک هیچ یک شان در نیامد

تو که دور می شدی

 

و بالاخره قصه زندگی! زندگی ای که دیگر به چشمانش زیبا نبود. خوبیهایش همه سقف داشت و بدیهایش بی انتها.  

 

سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی ناپدید است.

هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود
نمی شود آب را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت
به رود بودن خود شادمان می توان بود.

 

بهار، بهار است، و بر سر سبز کردن شاخه ها نیست
برف، برف است، هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد
برگ را، به تمنا، نمی شود از ریزش باز داشت
با فصل های سال همسفر شو،
سقفی دارد بهار
کف یخبندان ها ناپدید است.

 

با خود مهربان باش،
اگرچه تو نیز دروغی می گویی گاهی مثل من
دروغت را چون قندی در دهان گسم آب می کنم
با خود مهربان باش.

نبودم اگر نبودی،
سقف دارد راستی
کف ناراستی ناپدید است،

 

ای ماه شقه شقه صبور باش!
جشنواره ی آب است زندگی
چراغانی رودها که به دریاها می رسند
زخم خورده ی بادها، زورق ها، صخره ها
سقفی دارد روشنی
کرانه ی تاریکی ناپدید است.

 

اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،
خاکت را زیر و رو کن
ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،
سقفی دارد زندگی
کف نیستی ناپدید است!

نویسنده : ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :