آب در آب
صفحات وبلاگ

+ مهاجرین: طبقاتی بی طبقه

یکی دیگر از فرصتهای شاید بتوان گفت منحصر بفرد و ویژه ای که مهاجرت فراهم می کند امکان ارتباط و معاشرت با افراد در لایه ها و طبقات مختلف اجتماعی است. در ایران که هستی هر کسی با دایره ای از افراد خانواده و آشنایانی که عمدتا متعلق به یک طبقه و لایه اجتماعی هستند آمد و شد دارد. دوستان هم یا از هم محله ای و هم مدرسه ای هستند که با وجود لابه بندی مناطق مختلف شهری به هم بسیار نزدیکند یا هم دانشگاهی و همکار که باز هم به دلیل تنوع و وجود گزینه های مختلف، امکان دوستی با افراد هم طبقه در اکثر مواقع وجود دارد. ازدواجها نیز غالبا در بستر طبقات اجتماعی همگون یا نزدیک به یکدیگر صورت می گیرد.

حالا چه تمایل آن وجود ندارد یا ضرورتش ایجاب نمی کند در هر حال آنچه اتفاق می افتد حداقل برای من و بسیاری از اطرافیانم دوستی و معاشرت با آدمهایی هست که چه به لحاظ اجتماعی و سطح فرهنگی و چه به لحاظ مالی در یک سطح و طبقه هستند. درد مشترکی دارند... غصه هایشان شبیه هم است.. مشکل دختر خاله اش همان غم و غصه دختر عمه من است... خوشحالیهایشان هم جنس است ... می فهمم وقتی عمویش پس از چند ماه بیکاری کار پیدا کرده است یعنی چه ... همه و همه یعنی زندگی در یک دنیای مشترک یا معانی، دغدغه ها و ارزشهای مشترک. امر مسلم آن است که استثنائاتی هم وجود دارد و اثباتش هم آنکه همواره می توان با مرور در خاطرات دوستان و آشنایانی یافت که تفاوتهای اجتماعی را به خاطرمان می آورند.

اما در غربت از یک سو کم شدن گزینه ها برای دوست یابی و از سوی دیگر از میان رفتن اهمیت طبقات و لایه های اجتماعی حداقل به آن شکل و صورتی که در ایران وجود دارد امکان نزدیکی قشرهای مختلف را به وجود می آورد. یک مثال ساده آنکه در ایران یکی از اولین سوالاتی که در زمان آشنایی پرسیده می شود محل اقامت است: اینکه تو ساکن ونک هستی یا میدان راه آهن خود گویای بسیاری از ناگفته هاست. اما در اینجا مسلما این سوال جزء اولین ها نیست و یا حداقل به مراتب اهمیت کمتری دارد. بگذریم از اینکه بعضی از ایرانیها در اینجا برای حفظ هویت خود همچنان مفتخر به محله و داراییهایشان در ایران هستند. در یکی از مطالب طنز نبوی خواندم که اینجا از هر کسی می پرسی محله تان در ایران کجا بوده پایینتر از میدان ونک نمی شنوی! شاید گاهی در بین قدیمیها که همچنان تعلقات طبقه ای رهایشان نکرده وجود داشته باشد اما انصافا در بین جوانترها دیگر این فخرفروشیها رونقی ندارد. 

این معاشرت و هم نشینی در عین داشتن آموزه های ارزشمند و مفید، دشواریهای را نیز به همراه دارد که به تناسب ظرفیت افراد گاه از حد تحمل دوستیها خارج می شود و به تلنگری فرو می ریزد.

یک مثال ساده: برای من عروسک با دنیای کودکی ام گره خورده.. خاطره ام از آخرین عروسکی که داشته ام بر می گردد به تصویر محوی از دوران پیش از دبستان، دخترکی پارچه ای با لباس قرمز و موهایی از جنس کاموای مشکی... هنوز هم که نام عروسک را می شنوم آن تصویر که البته پیوند عمیقی با حال وهوای آن روزهای کودکی ام دارد برایم زنده میشود. بعد عروسک همراه با دنیای شیرین کودکی رخت بربست. به دنیای بزرگتر ها آمدم با تمام دغدغه هایی که یک بزرگسال از قشر و طبقه من می تواند داشته باشد. اما در اینجا در خانه های برخی انبوه عروسکهای رنگی را می بینم که زن و شوهر در مناسبتهای مختلف به هم هدیه می دهند... در رختخواب در آغوششان می گیرند. گویی این پیوند با کودکی برایشان از هم نگسیخته... نمی خواهم بگویم این خوب است یا بد اما برای من که مسلما به خواستگاه دیگری تعلق دارم بسیار عجیب  و نا ملموس است.

این تفاوتها مسما از داشتن یا نداشتن عروسک بسیار فراتر می رود. در عین حال این فرصتی است مغتنم برای اینکه دنیا را از زاویه دید آدمهای دیگری دید و شاید لمس کرد. آدمهایی با گذشته متفاوت، حالی یکسان و به گمانم آینده ای شاید یکسان و شاید متفاوت تر!

نویسنده : ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧
تگ ها: بریزبین
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :