آب در آب
صفحات وبلاگ

+ درخت لیمو

این روزها همه حا صحبت از غزه است و انصافا کسی نیست که از این همه کشتار و وحشیگری درد نکشه و آه از نهادش برنیاد. اسرائیل در کمتر از یک هفته بیش از چهارصد نفر فلسطینی رو با حمله نظامی کشته و این در دورانی که حیوانات هم برای خودشون کمیته های حمایت داردند و حقوقوشون رعایت میشه یک فاجعه است.

در همین حال و هوا یک فیلم  اسرائیلی به نام درخت لیمو درشهر ما بریزبین و به گمانم کل استرالیا اکران شده که چند هفته پیش ما رو برای تماشاش به سالن سینما کشوند. فیلم در مورد یک بیوه فلسطینی به نام سلماست... تنها دارایی سلما باغ لیمویی است موروثی که تمام وقتش رو به همراه کارگر پیرش صرف نگهداری آن می کنه... با صدای شاخ و برگهاش از خواب بیدار میشه. اونها رو آب میده و بو میکنه... میوه ها رو می چینه و ازشون شربت و ترشی درست میکنه. شب با خیره شدن در انعکاس نور ماه روی پوست شفاف و زیباشون چشم روی هم می گذاره و تمام طول شب افتادن دانه به دانه شون روی خاک که حکایت از رسیدن و  بار دادن زحماتشه لبخند بر لبش می نشونه و آروم می گیره.    

                                      

 همه چیز از روزی شروع میشه که همسایه تازه ای به اونجا نقل مکان میکنه. او وزیر دفاع اسرائیله و محافظینش درختان لیموی سلما رو مخل امنیت او تشخیص می دن... تروریستها می تونند لا به لای درختها پنهان بشند و جون او و خانواده اش رو به خطر بیندازند. به دور درختها حصار میکشند و مانع ورود سلما به باع می شند اما او تصمیم می گیره که تسلیم نشه و همچون درختان لیموش ایستادگی کنه. از وکیل جوانی کمک می خواد تا موضوع رو به دادگاه بکشه. در دادگاه شکست می خوره اما از وکیل می خواد که با وجود شانس بسیار کمشون پرونده رو به دیوان عالی ببره... همه به درختان لیمو چشم دوخته اند غافل از اونکه سلما خود عاشق وکیل جوان شده و به نتیجه رسیدن پرونده در حکم تمام شدن معاشقه کوتاهشون... دیگه به لیموها فکر نمیکنه.. حاضر همه چیزش رو فدای این عشق کنه...آبروش و حیثیت چندین ساله اش رو... خوب می دونه که چند روزی بیشتر مجال عشق باری نداره. صبح روز دادگاه با یک بوسه برای اولین و آخرین بار عشق جوون و تب آلود وکیل رو با عشق ساخورده و وفادار لیموها معاوضه میکنه و به رابطه شون پایان میده . دادگاه که با پیگیریهای وکیل و سلما تحت فشار رسانه ها قرار داره حکم می کنه درختها تا ارتفاع 10 سانتیمتر کوتاه بشند تا خطری برای امنیت وزیر نباشه اما از ریشه هم کنده نشند. در سکانس آخر سلما رو می بینیم که با قلب و کمری شکسته داره به درختان لیموش که همچون خود او همچنان ایستاده اند آب میده...

درخت لیمو دست از سرما برنداشت تا اینکه یک درخت لیمو خریدیم و در باعچه کوچیک حیاطمون با هم کاشتیم. نهال ما هنوز میوه ای نداده اما من مطمئنم بعد از رفتن ما هم سالهای سال همینجا خواهد موند و به بار خواهد نشست.        

نویسنده : ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :