آب در آب
صفحات وبلاگ

+ آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند...

اهل هنگ کنگه. ۱۷ ساله مهاجرت کرده اما هنوز خیلی دست و پا شکسته حرف می زنه... دلش می خواد حرف بزنه...

چهل و چند سالشه. یک زن و دو تا بچه داره. به سر و وضعش که نگاه می کنم رنگی از سلیقه یک زن تو لباس پوشیدنش نمی بینم!

جمعه بعد از ظهره و مثل چهارشنبه های ایران همه خوشحالند برای دو روز تعطیلی آخر هفته. می گه آخر هفته ها هم کار می کنه ولی با این وجود خوشحاله. خودش هم نمی دونه چرا!  کمی ترافیکه... چراغ قرمزها طولانی تر شدند و او یک بند حرف می زنه. خیلی از حرفاش رو نمی فهمم اما به روی خودم نمیارم و فقط سر تکون می دم. می دونم که برای اون هم چندان مهم نیست شنیده بشه فقط می خواد حرف بزنه.

برای این که حرفی زده باشم ازش می پرسم برای سوغات از آدلید چی پیشنهاد می کنه. درست نفهمیده چی پرسیدم. دوباره تکرار می کنم می خوام برای شوهرم از اینجا یک هدیه بخرم به عنوان سوغات از این شهر.

چیزی به ذهنش نمی رسه.

می گم معلومه که زیاد برای همسرت هدیه نمی خری!

جواب می ده اون هیچوقت هدیه های منو دوست نداشت.سلیقه منو نمی پسندید. منم دیگه خیلی وقته براش هدیه ای نخریدم...

دلم می گیره... نمی دونم اون رو مقصر بدونم یا همسرش رو که هدیه های اون رو دوست نداشته!

نویسنده : ; ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :