آب در آب
صفحات وبلاگ

+ راننده تاکسی

در این مدت ۱۰ روزی که از اقامتم در شهر آدلید می گذره شاید بیشتر از هر کس دیگه ای البته به غیر از همکارانم که بخش اعظم ارتباطمون کاریه، با راننده های تاکسی صحبت کرده باشم. به مناسبت اینکه محل کارم به ایستگاه قطار و اتوبوس نزدیک نیست به ناچار هر روز با تاکسی به سر کار می رم و بر می گردم.

هر روز با رانندگان جور واجور از اقصی نقاط دنیا آشنا می شم، از افغانی و ترک و عرب و چینی گرفته تا استرالیایی و کرواسی و ایتالیایی و انگلیسی، با لهجه های مختلف و رنگ های مختلف. باور کردنش سخته این مردان در درون این تاکسیها و یونیفرمهای یک رنگ و یک جور این همه با هم فرق داشته باشند. 

معمولا سعی می کنم شنونده باشم و بیشتر اجازه بدم حرف بزنند. موضوعات مورد علاقه شون بسیار متفاوته جهان سومیها از مشکلات کشورهاشون می گند... فقر و بیکاری و همینطور مشکلات مهاجرتشون که موجب شده اونها به این شغل بپردازند!

مثلا یک روز راننده، اهل صربستان و مخالف دو آتیشه امریکا و یهودیها بود. معتقد بود آمریکا موجبات جنگ و متلاشی شدن کشورش رو فراهم آورده. یا راننده پاکستانی هم معتقد بود دولتش آلت دست امریکاست و اختیاری نداره. امیدی هم به دوبت جدید نداشت. البته جالبه بدونید که تنها ناجی رو بی نظیر بوتو می دونست و چندان اهمیتی نمی داد حزب روی کار اومده از چه جناحیه..... راننده افغانی طرفدار احمدی نژاد بود و می گفت حداقل مثل کرزای، به قول خودش سگ امریکایی ها نیست. یک راننده ترک طالبان رو نفرین می کرد که آبروی اسلام رو بردند و اون دیگه جرات نداره بگه شیعه است. نظرات جالب بود، عموما حول و حوش مذهب و سیاست.

در سوی دیگه این طیف استرالیاییها و چند تایی اروپایی بودند. واقعا اونقدر این تفاوت نطرات جالب و در عین حال عجیب بود که آدم رو بی اختبار به فکر فرو می برد. موضوع صحبت عموما آب و هوا و زیبایی و طبیعت استرالیا بود. رضایت و خوشنودی از کاری که انجام می دادند نیاز به سوال نداشت. مزایای شغلشون رو که بر می شمردند آدم تازه به عمق تفاوت پی می برد. مثلا یک راننده انگلیسی می گفت من این شغل رو دوست دارم چون نیاز به فکر نداره و من خیلی تنبلم تو فکر کردن. من گمان نمی کنم روزی از یک ایرانی چنین چیزی رو بشنوم حتی اگه دقیقا به همین دلیل راننده تاکسی باشه!

این مکالمات یک ساعته، نیم ساعت صبح و نیم ساعت بعد از ظهر برام به شکل مهره های تسبیحی در آمده که دارم سعی می کنم با رشته ای پیوندشون بدم. سخته بدون کلی گویی و تعمیم دادن به چیزی برسم. ذهن فعال محمد رو می خواد که منصفانه جمع بندیشون کنه. اما به هر حال امیدوارم. هنوز چهل و چند راننده تاکسی انتظارم رو می کشند تا اختلاف نگاهشون رو به زندگی برام بازگو کنند.

 

پی نوشت ۱: من اینجا کلی بیکار و تنهام. کار دیگه ای ندارم جر اینکه به شکل و قیافه این وبلاگ برسم.

پی نوشت ۲: تا آخر هفته فقط ۳ روز  ناقابل مونده. من بی صبرانه انتظار می کشم.

پی نوشت ۳: تو را از دور می بینم که می ایی،

                                   تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی...

 

نویسنده : ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :