آب در آب
صفحات وبلاگ

+ غروب

 چند روزی است برای یک ماموریت کاری به آدلید آمده ام.

یکی از به گمان من زیباترین نقاط دنیا. خورشید درست آن وسط اقیانوس غروب می کند. چقدر زیبایی در این چند لحظه کوتاه خفته است.

سلولهایت همه چشم می شوند، یکپارچه نگاه می شوی و نظاره می کنی. به گمانم حتی قطرات بی تاب آب هم برای لحظاتی مسخ تماشای این تابلوی رنگارنگ می شوند و از حرکت باز می افتند. باد هم به احترام به نظاره می ایستد. همه چیز رو به او دارد. خورشید را بدرقه می کنند که به میعادگاه می رود. دل بی قرار پیغامهایشان هستند که به دست او سپرده اند.    

سکوتی محض همه جا را فرا می گیرد. خالی خالی. خوشید دست در گریبان می کند و مشتی خون از درون سینه اش به آسمان و دریا می پاشد. رستاخیزی است. آسمان و زمین گلگون می شوند و به یکباره به هم می پیوندند. دیگر نه آسمانی است نه دریایی... پرده ای است گلگون و رنگارنگ از خون خورشید و خورشید خود ماهرانه در پس پرده پنهان می شود.

آه... که می داند در پس پرده چه می گذرد... چه گفتگویی هایی میانشان می رود.... چه بوسه ها ... چه کنارها... که می داند.

دلت می خواهد تن به آب دهی... مگر نه آنکه خون عزیز او آن را گلگون کرده. باید سنگ بود و آب نشد. چگونه می توانی بایستی و تنها نظاره کنی ... چگونه.

اما همچنان ایستاده ای. آنچنان محو تماشای پرده ای که نمی توانی چشم برداری... نمی توانی حرکت کنی ... مثل یک تکه سنگ، مثل یک ذره غبار فقط چشمی و تماشا. محروم و بی خبر در ساحل خشک ایستاده ای و تنها نظاره می کنی. وقتی به خودت می آیی می بینی خورشید رفته و دیگر اثری از او نیست. حتی آن پرده گلگون هم رنگ باخته است. آب فرود آمده و آسمان بالا رفته... خاموش و سیاه دلتنگ از دوری او.

و تو افسوس خوران با خود پیمان می بندی غروبی دیگر جان شیفته ات را به او خواهی سپرد.

نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :