آب در آب
صفحات وبلاگ

+ عیدانه

بوی عیدی …
بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

 باورکردنی نیست عید شده. ما اینجا سال رو با آغاز پاییز تحویل کردیم. اما فقط نیامدن بهار نیست که باور عید رو برامون سخت کرده. خیلی چیزهای دیگه نیازه که عید بشه. خوب یادم می یاد روزهای نزدیک عید موقغ برگشتن از مدرسه کتار جوی آب راه می رفتم و به رنگ لاجوردی آب خیره می شدم. می دونستم که با باز کردن در حیاط با چه منظره ای رو به رو میشم. ملافه های سفید لاجورد زده که پهنا به پهنای حیاط رو گرفته اند و مادرم پای تشت آبی رنگ آب... خیال خرید عید و کنشهای ورنی قرمز رنگ ... شیرینی و آجیل.... مهمونی. چه خوش بود اون روزها و چه بی خیال گذشت.

دومین سال رو اینجا در استرالیا کیلومترها دور از سرزمینی که به واسطه آمدن بهار در اونجا عید گرفته ایم، تحویل کردیم. امسال یک مسرتی از اینکه خودمون یک خانواده شده ایم و با هم در کنار هم حتی اگر شده به تنهایی عید می گیریم وجودم رو پر کرد. امسال پنچمین عیدی بود که در لحظه سال تحویل بیش از همه و پیش از هر چیز به یاد تو بودم. عیدت مبار ک عزیزم.

 پی نوشت: ببخشید خیلی پراکنده گویی کردم. عید همگی مبارک. آرزوی سلامت، رفاه و روزهای بهتر و خوشتر برای همه دارم.   

نویسنده : ; ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها: عید و بریزبن
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :