آب در آب
صفحات وبلاگ

+ یک سال گذشت.

امروز صبح وقتی داشتم فایلهای قدیمی کامپیوترم رو تو شرکت مرتب می کردم به یک فایل ورد برخوردم که با گذشت یک سال کاملا فراموشش کرده بودم. بازش کردم. مربوط می شد به اولین روزهای رسیدن ما به استرالیا.

از بخت بد من هم از همون روز اول ناچار به شروع کار شدم. خیلی روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم. روزهای سختی که به غیر از خودم هیچ کس از سنگینی عبور لحظه لحظه اون باخبر نیست. آنقدر فضای اینجا برام سنگین و غیر قابل تحمل بود که می تونم بگم لحظه شماری می کردم برای تموم شدن ساعت کاری و برگشتن به خونه. از همه چیز بیزار بودم. حتی ماده ضد عفونی کننده ای که برای شستن کف زمین به کار می رفت و اول صبح با ورود به سالن شرکت توی بینیم می زد برام حساسیت ایجاد کرده بود و بهم حال تهوع دست می داد.

چه طوری می تونم احساسم را توی اون روزها به خاطر بیارم... باید همون موقع ثبتشون می کردم. احساس بیگانگی با فضایی که هستی. احساس غربت و دوری. مشکل زبان هم که مزید علت شده بودم. وقتی پشت میزم نشسته بودم احساس می کردم همه با نگاه تحقیرآمیز نگاهم می کنند چون زبان نمی فهمم. حتی یک سلام و عیلک معمول هم نمی تونستم بکنم.

 به یادم می یاد چند باری از شدت فشار فضا به دستشویی پناه بردم و مدت زیادی اونجا موندم. دلم نمی خواست در فضای بین اونها وجود داشته باشم. احساس می کردم در جایی هستم که نباید باشم و جایی که باید باشم نیستم...  همیشه این مشکل رو وقتی انگیزه کافی برای انجام کاری ندارم پیدا می کنم. 

سر درد و دلم باز شد یادم رفت بگم اون فایل ورد چی بوده. یک روز تصمیم گرفتم حالا که این همه در عذابم و به نظر می رسه راه حلی هم برای خروج از این وضعیت نیست هر روز سعی کنم احساساتم رو بنویسم... دلایل اون احساس ناراحتی رو جز جز کنم . اگر قدرتش رو نداشتم که با تمامش به یکباره مبارزه کنم شاید اگر پاره پارش می کردم توان کافی برای مبارزه با هر ذره اش رو داشتم و به تدریج بارم کمی سبک می شد.

چند وقتی این کار رو ادامه دادم نمی دونم ا ین روش تا چه حد بهم کمک کرد ولی به هر حال اون چه مسلمه اینه که از اون روزها خیلی فاصله گرفتم. اونقدر فاصله گرفتم که بادیدن این فایل متعجب بشم.

اول دسامبر درست ۳۶۵ روزه که ما به این گوشه دنیا آمده ایم. روزهای خوب و بد زیادی رو پشت سر گذاشتیم. شاید خوبه به این روزها خوب فکر کنیم ببینیم چه توشه ای اندوختیم. امیدوارم کیسه مون خالی نباشه.

پی نوشت: استاد راهنمای پروژه ام آقای دکتر اولیازاده لحظاتی قبل از ارائه ام که خیلی استرس داشتم بهم گفت خوبی زندگی اینه که می گذره...خیلی موقعها یادآوریش آرومم می کنه. 

نویسنده : ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :