آب در آب
صفحات وبلاگ

+ مردان زمينی- زنان زمينی

یکی از مشغولیات ذهنی ما از وقتی از ایران خارج شده ایم این است که مدام مشغول مقایسه اینجا با سرزمین خودمان هستیم. از مردم کوچه و خیایان و آداب و معاشرتشان گرفته تا ساختمانها و مغازه ها ... خلاصه گریزی نیست هر چه که می بینی بی اختیار به یاد این می افتی که چقدر می تواند متفاوت باشد.

چند روز پیش شاهد نمونه ای از این تفاوتها بودم که آنچنان دردناک بود که رهایم نکرد تا اینجا بنویسم و خوب در خاطر ثبتش کنم.

چند وقتی است در ایستگاه قطار نزدیک محل کارم چند مرد عرب می بینم. کت و شلوار می پوشند اما ریشهای خیلی بلند سیاه و لهجه غلیظ عربیشان بین این استرالیاییهای بلوند، حسابی به چشم می زند. چند روز پیش موقع برگشتن از محل کار دختری را در ایستگاه قطار دیدم که  لباسی که به تن داشت از حد معمول کوچه و خیابان باز تر بود. یک دامن خیلی خیلی کوتاه به تن داشت و آرایشی غلیظ هم به صورت. همین طور که بر روی صندلی نشسته بودم و در افکار خود غوطه ور متوجه شده یکی از همان مردان عرب به دختر چشم دوخته است. عینک دودی به چشم داشت و همین مانع از این می شد که دیگران متوجه نگاههای خیره او شوند. غرق برانداز دختر بود گستاخانه و بی پروا. پس از چند دقیقه جایش را عوض کرد و آمد پشت سر دختر ایستاد ... نگاهش می کردم بی اختیار عصبانی شده بودم...

دختر هیچ حواسش نبود مشغول صحبت با موبایلش بود و اصلا مگر می توانست معنای نگاههای خیره خیره آن مرد را بفهمد... فقط من می فهمیدم... فقط من ... که سنگینی آن نگاههای آزار دهنده سالهای سال بر سلول سلول وجودم تحمل کرده بودم.

چند دقیقه ای بعد مرد عرب به کنار دختر رفت و از زوایای دیگری مشغول تماشای او شد. امتداد نگاه مرد را دنبال می کردم. دیوانه شده بودم دلم می خواست سیلی محکمی بر صورتش بکوبم. قطار رسید و مرد به دنبال دختر سوار قطار شد. با وجودی که می دانستم تا چه اندازه مرد عرب مشتاق است کنار دختر بنشیند اما شاید از شرم احساسی که داشت کنار او ننشت و صندلی رو به روی او را انتخاب کرد. پسر جوانی که به ظاهر استرالیایی می آمد کنار دختر نشست. حتی نگاهش هم نکرد. دختر که در یک دست دسته گل و در دستی دیگر موبایل داشت نتوانست در هنگام حرکت قطار خود را کنترل کند و به روی پسر افتاد. پسر با ناراحتی جای خود را باز کرد و حتی نگاه چپی هم به او انداخت.

دوباره به مرد عرب نگاه کردم. به یکباره تمام احساس عصبانیت و نفرتم به ترحمی رقت آمیز مبدل شد. چقدر دلم برایش سوخت. به نظرم چقدر رنجور آمد... رنجور و در عذاب از آنچه در درونش می گذشت... او هرگز نمی توانست همچون آن پسر استرالیایی فارغ بال از مشاهده چنین صحنه ای بگذرد. شاید متاهل بود. شاید به جز همسرش سرانگشت زن دیگری را هم لمس نکرده بود. اما در قفس بود... زندانی خیال و رویایی که مذهب یا عرف جامعه ای که در آن بزرگ شده بود به واقعیت پیوستنش را محال می نمود.

به یاد ایران افتادم. پسران و مردانی که هر روز در کوچه و خیابانهای تهران با چهره ای اخم آلود و عصبانی بار نگاههای هرزه شان را تحمل می کردم. این جامعه سنتی و مذهبی چه چیز برای آنها به ارمغان داشت جز بیماری. آیا پرهیزکارشان کرده بود . زندگی متعالی تری را برایشان فراهم ساخته بود... و آیا مردم در اینجا که سکس شاپ و بار مشروب فروشی دارد همه مست اند و در مغازه های آنچنانی پرسه می زنند...     

نمی دانم اما ای کاش می شد کاری کرد...

نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :