آب در آب
صفحات وبلاگ

+  

ابرها

 

ابرها اي کبوديان آسمان

شما جاي سيلي کدام دست کينه ايد

که روي صورت بلند آسمان

اينچنين به خشم سايه کرده ايد.

 

شما اي کبوديان بندبند

بند غصه کدام بند غربتيد

کين چنين به آسمانتان صليب کرده اند.

شما مگر سيب غربت کدام قصه را بي اجازه از درخت چيده ايد.

 

ابرها اي نماي گونه گون آسمان

شما چرا به رستخيز آسمان نماز برده ايد

شما چرا بهانه فرود را اينچنين به دست باد داده ايد.

ابرها شما چرا

شما چرا ديگر از غرور پرستاره خدايي خود التماس بارش و فنا نمي کنيد.

 

دستهاي من اگر اينچنين اسير اين قلم شدند.

اشکهاي بي شکيب صورتم اينچنين اگر پر از بهانه فرود گشته اند

آخر از ميان سينه کبود و خسته ام نه هيچ گاه قطره اي ستاره مي چکد.

نه هيچ گاه آسمان تيره دلم به نور ماه مثل آسمانتان چلچراغ عرش مي شود

و به بر طلوع و بر غروب سينه ام دلي نماز مي کند.

 

ابرها من اگر هر شب از هجوم اين ستاره ها مثل سينه شما غرق نور مي شدم

بر خدايتان قسم تا خود سحر به گريه زار مي زدم

من اگر عقده هاي سينه ام مثل عقده دل شما هر سپيده کوره اي مذاب مي شد

و از ميان صورتم زبانه مي کشيد

بر خداي مهربانتان قسم

بغض را تا نهايت تمام کوهها بي خودانه داد مي زدم

 

ابرها اگر ميان اين زمان خاکي و کبود

مثل آسمان آبي و پر از ستاره شما

از طلاقي ميان هر کدامتان رعد و برق باشکوهي از بلوغ

تا سراي کهکشاني خداي مي رسيد

اگر ميان دشتهايمان دانه هاي شن همه ستاره مي شدند

ابرها مطمين شويد هر شب از زمين به سوي آسمانتان يک نفس تگرگ مي شديم

و ناگهان تمام شهرها و کوچه هايتان به سيلمان خراب مي شدند.

 

ابرها شرمتان شود

شما چرا بر زمينمان سکوت کرده ايد.

 

به ياد دوست عزير و قديمي، فراتي 1375 پلي تکنيک

 

نویسنده : ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :