آب در آب
صفحات وبلاگ

+ دلتنگی

ما الان درست انطرف کره زمین هستیم یعنی اگر بخواهیم کوتاهترین مسیر رو طی کنیم که به سرزیمنمون برسیم باید از مرکز کره زمین رد بشیم و یک قطر رو طی کنیم از جغرافی یادم میاد حدود ۱۰۰۰۰ کیلومتر اگر اشتیاه نکنم. خیلیه.... و من واقعا به همون اندازه دلتنگم. واقعا حس عجیبیه این غربت. نمی دونی دقیقا دور از چی هستی   یعنی چیه که داره آزارت میده ولی چیزی هست که نمی تونی فراموشش کنی. دیشب بالاخره بعد از کلی دوندگی و پدر خودمون رو در آوردن یه خونه اجاره کردیم و دیشب از هتل رفتیم اونجا. خونمون هیچی نداره. دوباره شدیم همون سیمای بی جهیزیه و محمد بی پول و خونه خالی. خیلی کیف داره دوباره از نوع بساط زندگیمون رو پهن کردن به خصوص وقتی اینهمه عاشق همسفرت باشی همه چیز خیلی لذت بخشه.

ولی این دلتنگیه یک لحظه هم رهام نمی کنه. خونه جدیدمون توی یک منطقه خوش آب و هوا تو حاشیه شهره. دیشب به شدت خسته بودم. تا صبح صدای انواع و اقسام پرنده ها می آمد. توی خواب حس می کردم شمال هستیم. یاد شمالهایی که با محمد رفتیم بخیر. چقدر خوش می گذشت. صبح که بیدار شدم بعد از چند دقیقه فهمیدم تو رویا بودم و الان اونور کره زمین تو محله کیدرن بریزبن استرالیا هستیم. دلم می خواد بریم شمال. دلم برای صدای غورباقه هاش تنگ شده...

نویسنده : ; ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :