آب در آب


+ پسرک افغان

میرم باشگاه ورزشی دانشگاه. کلاسهای مختلف داره و برنامه ای و دم و دستگاهی برای خودش. هر روز یک کلاس مختلف میرم که هم تنوع داشته باشه هم برای خودم مفیدتره. مشتری کلاسها عموما خانمهان. دلیلش هم معلومه علاوه برهمه مزایای دیگه ای که شکر خدا آقایون ازش بهره مندند استعداد چاقی هم کمتر دارند و عموم این کلاسها با هدف چربی سوزی و لاغری برنامه ریزی شدند. اینه که آقایون کمتر به این کلاسها میان.

 

اولین بار پسرک رو توی کلاس زومبا دیدم. جایی از کلاس باید دو نفر دو نفر دست هم رو می گرفتیم و گروه بعدی از زیر دستهای پیوسته مون رد میشد. توجهم رو در تعللی که در گرفتن دست داشت جلب کرد. تقریبا بدون استثنا هر روز و در هر ساعتی که من میرم باشگاه اون هم هست. یعنی طبق محاسبات من روزی 2-3 ساعت. مطلقا تیپ این پسرهایی که کشته هیکل و بدنسازی و این بازیها هستند نیست. در همه کلاسها ردیف آخر می ایسته و عموما یکی از این استرالیائیهای بلوند یا گاهی هم این چینی ها که دست غربیها رو هم در پوشیدن لباس کوتاه بسته اند رو برای پشت سرشون ایستادن انتخاب می کنه. هیچ متوجه نیست که رفتارش تابلوتر از اونیه که برای منی که از ایران میام و عمری از دونه دونه این نگاهها و کارها آزار دیدم قابل فهم نباشه.

 

علنا معذبم. از فکر پسرک که اون آخر کلاس وایساده و داره دید میزنه بیرون نمیام. سر صحبت رو در اول یکی از کلاسها باهاش باز می کنم. پسرک افغانه. برای تحصیل، پدر پولدارش فرستاده اش استرالیا و ایشون هم که خیلی خوب داره درس می خونه ارواح...! زبانش فاجعه است و در این یک سالی هم که اینجا به قول خودش رشد چندانی نداشته. میخوام بهش بگم خوب شیفت عوض کن جانم برو یک کم هم زبان بخون. ازش بدم میاد. از همه گذشته ام که این ترس بخشیش بوده، ترس از همین پسرک، این خوره که شب دیر نشه، از کوچه خلوت رد نشم، این آقا بغل دستیم تو تاکسی درست نشسته باشه. دلم میخواد محکم بزنم تو گوش پسر و دق دلیم رو در بیارم. حس می کنم مسئول همه این گذشته که می تونست خیلی آسوده تر سپری بشه همین پسرکه، همو اون که نتونسته یا نخواسته نیازهاش رو به طرز دیگه ای براورده کنه و هزینه اون رو من پرداختم. با ترسم، با نگرانی همیشگی از دیر شدن، شب شدن، خلوت بودن،...

 

دیروز به طرز باور نکردنی بعد کلاس اومد پیشم. می دونه ایرانیم و متاهل و بچه دار. من و من کنان با هم فارسی حرف میزنیم. اردوی کابلیها خیلی به ما نزدیکه. دیدم دست و پا میزنه برای حرف زدن. دعوتش کردم به قهوه. مشتاق بودم بشنوم. بیشتر از همه برای اینکه بدونم چیزهایی که در ذهنم در این چند ماه ساختم و پرداختم چقدر درست بوده تا اینکه خود پسرک برام مهم باشه. سر میز کوچیک که نشست سرش رو با همان شرم آشنای شرقی پایین انداخت. یکهو پسرک هیزی که این همه ازش حرص خورده بودم به نظرم موجود قابل ترحمی امد. با نهایت شرم و خجالت از من میخواست که به قول خودش خواهری کنم و برای خواستگاری!!! از یکی از دخترهای بلوند کلاس (خودش هم نمی دونه این کتی خانم اصلا کجائی هست) پیشقدم شم. وای اصلا وضعیتی داشتم برای کنترل خنده! یعنی اصلا قیافه دختر رو که تصور میکردم در مقابل این پروپوزال واقعا کمدی بود.

 

تمام تلاشم رو کردم و خنده قاه قاهم تبدیل به نیمخند همدلانه ای شد. سعی کردم براش کمی از تفاوتهای فرهنگی اینجا بگم. این که غالبا اینجور روابط با دوستی و آشنایی شروع میشه و این نوع پیشنهاد با این شکل و شمایل اصلا مرسوم نیست و قطعا برای دختر هم جالب نخواهد بود. سکوت می کنه و میشنوه و میشنوه. علنا دلخوره و غصه دار. دلم میخواد ول کنم و برگردم سر کارم. می دونم که این حرفها بی فایده است. باید سالها بگذره که شاید، اون هم شاید سم این محرومیت از تن پسرک بیاد بیرون که دیگه با دیدن پای برهنه هر دختری دلش نلرزه. در راه برگشت کتی رو می بینم. با یک مشت دختر و پسر دیگه دارن درس میخونن. آزاد و رها.

نویسنده : سیما ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک