آب در آب
صفحات وبلاگ

+ روز چهارشنبه ـ مقابل مجلس

از صبح درگیر یکی از همان کاغذبازیهای احمقانه ای بودم که تنها یک مرحله اش... یک مرحله اش کافی بود که فریاد اعتراضم را در یک کشور بیگانه اجنبی ملحد درآورد اما اینجا آرام و سر به زیر دستورات بی معنی و مسخره را مو به مو اجرا می کردم و غر هم نمی زدم. پایان این مراحل پیجیده و بی سر و ته ایستادن در صف طولانی یک بانک بود که انصافا حسن ختام خوبی بود. مردم عصبی و خسته در صفی طول و دراز منتظر رسیدن نوبتشان بودند. در آن میان شنیدم که مسئول بانک برای مراجعه کننده ای توضیح می داد به دلیل قطعی اس ام اس ها رمز حساب برای او ارسال نخواهد شد. تمام مردم درون سالن بانک می شنیدند که اس ام اسها قطع است و با بی تفاوتی مثل چیزی معمول... مثلا قطعی برق آن را تعبیر می کردند. خودم را به خریت زدم و بلند از مسئول بانک پرسیدم چرا اس ام اسها قطع است؟ پاسخ را همه به خوبی می دانستند اما هیچ کس هیج چیز نگفت.    

ساعت 3 از خانه زدم بیرون و سوار مترو شدم. روزنامه صدای عدالت رو که صبح خریده بودم از کیفم بیرون آوردم و شروع به خوندن کردم. عکس بزرگ موسوی بر صفحه اول توجه چند نفری که اطرافم نشسته یا ایستاده بودند جلب کرده بود. دلم می خواست بدانم چه قضاوتی دارند... چه فکر می کنند اما به نظرم محتاطتر از آنی آمدند که با قلقلکهای من به حرف بیایند.

به ایستگاه دروازه شمیران که رسیدیم از بلندگوها اعلام شد مترو در ایستگاه بهارستان و ملت نخواهد ایستاد. حداقل توضیحی هم برای آن بیان نشد. به ناچار پیاده شدم نگران پیدا کردن راه بودم که خیل جمعیت مسیر را نشانم داد. همین طور که در مسیر پیش می رفتم جمعیت مستاصل و بی هدف را می دیدم که در رفت و آمد بودند. بیشتر از جمعیت گارد ضد شورش و مامورین لا به لای جمعیت موج می زد. نزدیکیهای میدان بهارستان 2 اتوبوس پر از سرباز و پاسدار متوقف بود. جالبتر از همه حیاط روزنامه جمهوری اسلامی بود که مملو از نیروهای انتظامی بود به گمانم برای محافظت از دفتر روزنامه در مقابل آشوبکران آمده بودند!

مقابل مجلس که رسیدم باز هم جمعیتی نبود. چند نفری ایستاده بودند سوال کردم جمعیت کجاست ساعت 5 بعد از ظهر بود و طبق قرار قبلی باید موسوی و رهنورد سخنرانی می کردند. جواب شنیدم مردم را با باتوم و گاز متفرق کرده اند. اجازه هیچ تجمعی را نمی دادند... به نظر می آمد تجمعات اخیر هیج نتیجه ای نداشته  حداقل نیروهای ضدشورش را خوب آموزش داده... پیرزنی به دنبال بیمارستان معیری می گشت و جمعیت را ناسزا می گفت... مقابل ساختمان مجلس ایستاده بودیم که عده ای گارد ضد شورش آمدند و با سر باتومها ما را راهی کردند. سربازی می گفت راه بیفتید تا میدان شهدا که پیاده رفتید آدم می شوید. با خودم گفتم  آدم شده ایم. آمهایی تحمیق شده, تحقیر شده, شکسته که با پشتی خمیده به خانه هایمان بر می گشتیم.

نویسنده : ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :