آب در آب
صفحات وبلاگ

+ روز شنبه

از روز قبل بعد از نماز جمعه گویی همه جا را خاک مرده پوشانیده بود. دلسردی و ناامیدی آبی بود که آتش شور و اشتیاق همه را بدل به خاکستری کرده بود.  ف میگفت فکر نمی کنم دیکر موسوی بخواهد با وجود این موضع گیریهای صریح باز هم بر خواسته خود پافشاری کند و من دلم برای خونهای ریخته و قلبهای شکسته گرفت. دیگر این خواسته نه متعلق به یک فرد و گروه بلکه مطالبه صد ها هزارنفر آدمی بود که به نمایندگی از گروهی وسیعتر یک هفته تمام هر روز فریادش کرده بودند.

گوشه تمام شبکه های تلویزیونی ایران آرم 22 خرداد... حماسه ملی... حضور میلیونی دیده میشد. عصبانی بودم که اینطور مشارکت مردم را به نفع خود مصادره کرده اند. از صبح چندین بار بیانیه وزارت کشور مبنی بر اینکه هیج مجوزی برای تجمع امروز صادر نشده و متخلفین مجازات می شوند خوانده شد. شرایط کاملا غیرعادی بود. نماینده شورای نگهبان مزورانه تلاش می کرد دل مردم را برای قبول نتیجه انتخابات به دست آورد. البته به نظرم خودش هم به نتیجه کارش اطمینان نداشت!

ساعت 3 بعداز ظهر رسیدم میدان امام حسین. از مترو که بیرون آمدم مامورین مسلح همه جا دیده می شد. سوار اتوبوس شدم و به سمت میدان انقلاب به راه افتادم. طول راه پیاده روها را مملو از جمعیت و نیروهای مسلح کنار هم می دیدیم. نزدیکیهای میدان ماموری با باتوم به پای پسری می زد و او را به سمت دیگر خیابان هل می داد. مردم از داخل اتوبوس این منظره را نظاره می کردند و ناسزا می گفتند. از اتوبوس که پیاده شدم بیش از آنکه بتوانم تصمیمی بگیرم خودم را در میانه جمعیت یافتم. جمعیت زیادی آمده بود. از میدان که به سمت آزادی گذشتیم جمعیت اصلی را آنسوی میدان دیدیم. تا چشم کار می کرد فوج فوج مردمی بودند که آرام و سر به زیر اما مصمم در کنار هم راه می رفتند. نیروهای مسلح هم زیاد بودند... دسته ای با لباسهای مشکی پفی با سپر و باتوم و شلاق و دسته دیگر با لباسهای نظامی و مسلح. مردم یک دست شعار مرگ بر دیکتاتور می دادند و جمعی هم آنها را به سکوت و آرامش دعوت می کردند. به یکباره دیدم مردم دارند به سمت عقب می دوند. چند ده نفر آدم روی هم تلنبار شدند به روی زمین افتادم و در یک لحظه احساس خفگی شدیدی کردم. وقتی به زور و زحمت توانستم بلند شوم دیدم حدود 10 نفر از مامورین جمعیت را به عقب هل می دهند و با باتوم و شلاق می زنند. باورم نمیشد زن مسنی آماج ضربه های یکی از مامورین بود و از ته دل آه می کشید. خانمی در کنارم فرزندش را که زیر دست و پا افتاده بود می جست. رها که شدیم اشکهایم فرو ریخت آخر چطور می توانستند. به چه بهایی...

جمعیت را 2 دسته کرده بودند عده ای قبل از میدان و گروهی بعد از آن. تمام فرعی ها پر از جمعیت بود و گاردیها در تمام تقاطعها مانع از به هم پیوستن جمعیت می شدند. درگیری همه جا دیده میشد. جوانکی موتورسوار را بر روی زمین انداخته بودند و 4-5 چکمه پوش به شدت بر سر و تنش می کوبیدند. مردم هو می کشیدند. به شدت ترسیده بودم. به سمت یکی از گاردیها رفتم و ملتمسانه گفتم اگر جرمی کرده بگیریدش و محاکمه اش کنید چرا اینطور می زنید. بدون آنکه نگاهم کند گفت از آنجا دور شوم. به نظرم از نگاه مردم می هراسید.

راهی نبود. با گاز اشک آور و باتوم وشلاق ما را به سمت کارگر شمالی راندند. جمعیت زیادی هم آنجا جمع بود. نیروها حمله می کردند مردم عقب می رفتند و باز جلو می أمدند. هیج کارشان نمیشد کرد. از هر گوشه ای خیل مردم بود که شلاق و باتوم مامورین را خسته کرده بود. آقایی که به شدت کتک خورده بود لباسش را درآرده و به مردم روحیه می داد. زنان و مردان به طرز باور نکردنی شجاع شده بودند و من از ترس خودم خجالت می کشیدم. آرام آرام از جمعیت دور می شدم و به پایان این ماجرا می اندیشیدم...

نویسنده : ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :