آب در آب
صفحات وبلاگ

+ روز پنجشنبه

 

صبح ف عزیز زنگ زد و با هم برای ساعت 3 بعد از ظهر قرار گذاشتیم. از لای لباسهای قدیمی روسری مشکی ام رو درآوردم و به سر کردم. آخرین بار یادمه زمان فوت عموم به سرش کرده بودم و ماتم همان روزها به سراغم امد. قبل از رفتن به سر قرار برای تکثیر یک سری فرم برای توزیع بین مردم به یک مغازه کامپیوتری رفتم. آقای مغازه دار کارش رو که با اکراه انجام داد ازم خواست به کسی نگم که کجا اینها رو تکثیر کردم! او می ترسید و من این رو به وضوح در چشمانش می دیدم.

در ایستگاه مترو به انتظار ایستادم. موج موج جوانها, مردها و زنها بودند که با سربندها و دست بندهای سبز و سیاه از بقیه آدمهایی که بی تفاوت عبور می کردند قابل تشخیص بودند. چندتایی روسری سیاه و دست بند سبز من و س عزیز رو که می دیدند لبخند می زدند... از نگاهشان و تبادل احساسمان کیفور می شدم. مدتها بود که تشنه این نگاههای آشنا و لبخندهای واقعی بودم. 

به ایستگاه توپخانه, محل تجمع امروز که رسیدیم خیل جمعیت را دیدیم که مج بند بسته دو انگشتشان را بالا گرفته بودند. صلوات می فرستادند و الله اکبر می گفتند. همه جا نیروهای انتظامی و لباس شخصی داخل سالن مترو دیده میشد. بیرون که آمدیم خیل جمعیت را دیدیم که لحظه به لحظه بیشتر و فشرده تر میشد. پسرکی رنگ سبز به دست گرفته بود و انگشتهای سبابه مردم را به نشانه رای به میرحسین رنگ می کرد. هر کس به فراخور حال و خواسته خود اعلامیه ای را به دست گرفته بود. ما هم اعلامیه هایی را بالای سر گرفتیم. به نظر می آمد هیج چیز برنامه ریزی نشده و همینش خوب بود. همه چیز از درون همین مردم می جوشید. عده ای می گفتند همه بنشینیم و باز چند دقیقه ای بعد فشار جمعیت ما را بلند می کرد. خانمی حلوا پخش می کرد. دیگر انتهای جمعیت دیده نمیشد. بعد شنیدم 500 هزار نفر در تجمع این روز بوده اند. پشت شیشه ها و روی بام ساختمان مخابرات مقابلمان عده زیادی لباس شخصی و نظامی بودند. بعضی ها با دوربینهای حرفه ای عکس و فیلم می گرفتند. رویمان را با ماسک پوشاندیم. هلی کوپتری مدام از بالای سر جمعیت عبور می کرد و ما هر بار برایش دست بالا می بردیم.

عده ای شعار می دادند و گروهی دیگر آنها را دعوت به سکوت می کردند. از این که بعد از ماهها به ایران آمدم و مردمم را در این اجتماع خودجوش می دیدم لذت فوق العاده ای وجودم رو فراگرفته بود. سرخوش بودم. دیگر از ان نفرتی که در چشمان همشهریانم سالهاست موج می زند خبری نبود. از آن خودخواهی و منفعت طلبی که حد اعلای  آن رو در رانندگیها و یا معاملات خرد و درشت هر روزه سالهای سال اینجا تجربه کرده بودم نشانی نمی یافتم. همه ساده شده بودند. به هم راه می دادند. مردها با احترام از کنار زنها می گذشتند و هیج ندیدم که به حریمشان دست درازی کنند. حتی شوخیها و مزه پرانیهای جوانکهایی که شاید از سر تفریح آنجا بودند آزارم  نمی داد. مردم همانهایی بودند که ما به عشقشان می خواهیم از رفاه و آسایشی که آنسوی کره زمین به رایگان تقدیممان می کنند بگذریم و برگردیم. و من با دیدنشان باز هم مطمئن می شدم که ارزشش را دارد.

به یکباره موجی از یکسوی جمعیت بلند شد. فهمیدیم میرحسین آمده... شوق مردم از عاقبت اندیشیشان فراتر رفت و فریاد یاحسین... میر حسین بود که گوشها را کر می کرد. بعضیها برای جلوگیری از سو استفاده مامورین و به خشونت کشیده شدن تجمع بقیه را به سکوت دعوت می کردند... من نمی دانستم  چه کنم... به یکباره دیدم در مرکز جمعیت صدایی بیرون نمی آید اما مشتهای گره کرده با همان آهنگ یاحسین... میرحسین حرکت می کردند. بغضی که روزها بود در گلو حمل می کردم باره شد و به درد گریستم. جقدر دلم برای خودم و مردمم سوخت که اینطور مظلومانه حتی نمی توانستند بغضشان را فریاد کنند. عده ای دیگر که در دل برای شعار ندادن همسو بودند اما زبانشان فرمان نمی برد شعار سکوت سکوت می دادند.  شنیدیم شیخ هم آمده. موسوی بدون بلندگو چند دقیقه ای صحبت کرد که صدایش به گوش کسی نرسید جندان مهم هم نبود همه می دانستند چه می گوید و چه میخواهد بهتر از سخنان و بیانیه هایش!

بعد از رفتن موسوی جمعیت آرام آرام متفرق شد. قرار روز جمعه نماز جمعه منحل شد و روز شنبه ساعت 4 شعاری بود که برای خداحافظی جمعیت به بکدیگر می داد. شنیدم تجمع این روز بدون هیچ خشونتی به بایان رسیده نه اینکه کسی دلش به حال این مردم سوخته بود. مگر میشد مقابل این همه جمعیتی که آنقدر فهیم بودند که در اوج شور هم شعار تندی ندادند خشونت ورزید. گویا مقابل این همه آرامش و مظلومیت هر خشونت و سبعیتی ذوب شده بود.

 

نویسنده : ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :