آب در آب
صفحات وبلاگ

+ منطق الطیر 2

یکی از چیزهایی که همیشه همسر عزیز به من انتقاد می کنند اینه که در فعالیتهایی که داریم  مثل رادیو و جاهای دیگه هیجانی میشم یک قولی میدم و بعدش هم از پسش بر نمیام... مثل پخش یک برنامه مشخص، برگزاری یک مراسم خاص و از این دست ... متاسفانه انتقاد به جایی هم هست! به نظر میاد که این بدقولی مثل آنفولانزای خوکی به سرعت داره پیشروی می کنه و وبلاگم رو هم مبتلا کرده. قول داده بودم شرح خلاصه ای از ابیات منطق الطیر رو که در شب شعرهای هفتگیمون، پنج شنبه شبها می خونیم بنویسم. بفرمائید این هم اولیش:

 

 

مقدمه

 

در مقدمه باید عرض کنم منطق الطیر به طور کلی در چند بخش نوشته شده: در آغاز با مقدمه چینی بسیار شیرینی قصه مرغان رو آغاز می کنه و اینکه به دنبال شهریاری می گردند و هدهد که دانا و پیر اینهاست سیمرغ رو به اونها معرفی می کنه و راه رو برای رسیدن به او نشان میده... پس از اون تک تک مرغها مثل بلبل و طاووس و کبک و باز در بخشهای جداگانه به تفصیل بهانه ای برای این راه دور و دور از دسترس بودن سیمرغ بر می شمرند که هدهد هر یک رو جواب میده... بالاخره مرغها رهسپار میشند.... در طول راه هدهد به شرح هفت وادی عشق در مسیر رسیدن به سیمرغ که در این قصه استعاره ای است از خداوند بیان می کنه که در جلسه هفته پیش وادی اول که طلب هست شرح داده شد. پس از این وادی های بعدی شامل عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت و فقر به طور مفصل توضیح داده شده و در بخش آخر هم شرح حال مرغان در پیشگاه سیمرغ گفته شده.

 

در ضمن این داستان بلند حکایتهای بسیار زیاد و دلنشینی به شیوایی هر چه تمام تر در بطن داستان اصلی آمده که البته بر خلاف برخی کتب دیگه مثل مثنوی در ارتباط با داستان اصلی است. در مثنوی گاه داستانی نیمه کاره رها شده و داستان دیگری آمده آن داستان هم رها شده و بعد داستان مفصلی که البته به داستانهای قبلی مربوط نیست به طور کامل آورده شده و داستانهای نیمه کاره از سر گرفته شده و از این دست... حتی در قرآن هم نمونه هایی از این موضوع دیده میشه ولی در منطق الطیر داستان اصلی همونه که عرض کردم و در بطنش داستانهای کوچک غالبا 20-30 بیتی در توضیح و بسط موضوع ارائه شده. جالبه بدونید این داستانها شباهت بسیار زیادی به قصه های مثنوی دارند و بسیاری معتقدند مولانا همین قصه ها رو از کتاب عطار به عاریت گرفته و البته با زبانی دیگه و گاه حتی معانی تازه در مثنوی آورده .. نمونه اش قصه شیخ صنعان عطار که با شیخ دقوقی مثنوی مشابهت فوق العاده ای داره و از این دست بسیاره...

 

 

 

بیان وادی طلب

              

مرغان که از دوری راه خسته و آزرده شده بودند از هدهد طول مسیر و فرسنگ راه باقی مانده رو سوال می کنند و او در جواب پاسخ میده:

 

گفت ما را هفت وادی در ره است                چون گذشتی هفت وادی، درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس                     نیست از فرسنگ آن، آگاه کس

هست وادی طلب آغاز کار ....

 

چون فرود آیی به وادی طلب                       پیشت آید هر زمانی صد تعب

صد بلا در هر نفس اینجا بود                       طوطی گردون مگس اینجا بود

در میان خونت باید آمدن                            وز همه بیرونت باید آمدن

چون شود آن نور بر دل آشکار                     در دل تو یک طلب گردد هزار

خویش را از شوق او دیوانه وار                     بر سر آتش زند پروانه وار

 

ابیات زیبایی رو در بیان وادی طلب آورده .. این که مقدمه و شرط ورود در راهه... و مرکب این راه رو هم صبر و جد و جهد بیاد می کنه....در ادامه چند حکایت در شرح این وادی آورده شده  که خوندنشون لطف خود رو داره اما اینجا من رو به یاد حکایت دیگری انداخت از همین کتاب که در فصل دیگری آمده...

 

عنوان حکایت پیرزنی که به ده کلاوه (کلاف) ریسمان خریدار یوسف شد... وقتی بازرگانان یوسف رو از چاه به در آوردند و در بازار مصر به حراج گذاشتند ، خریداران زیادی به دور او جمع شدند .. در میان اونها پیرزنی هم بود .. پیرزن به بازرگان میگه من از عشق روی این پسر سرگشته شده ام و این ده کلاف ریسمان رو از عشق او ریسته ام اون رو به من بفروش... خریدار میگه آخه پیرزن این یوسف قدر و بهای زیادی داره تو کجا .. او کجا.... هم وزن او طلا میدند... به 10 کلاف بفروشمش؟ پیرزن در پاسخ می گه من از اول خودم می دونستم که او رو به من نمیدند  به بهای 10 ریسمان من نمیدند... ولی همین که من رو در خیل خریداران یوسف به حساب بیارند، همین برای من بسه:   

 

پیرزن گفتا که دانستم یقین                        کین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست        گوید این زن از خریداران اوست

چشم همت چون شود خورشید بین            کی شود با ذره هرگز هم نشین

 

به نظرم میاد این همت بلند حتی مقدم بر طلبه یعنی وادی صفرم... گاه از همت پسته که حتی طالب برخی چیزها هم نمیشیم... قدر و قیمت خودمون رو بسیار پایینتر از اونی می دونیم که طالب تعالی و کمال باشیم... ما آدمهای متوسط همین که طالب یک شغل خوب و زن خوب و خونه خوب باشیم برای ما بسه .... دیگه به کل خودمون رو فراموش می کنیم، این که کی هستیم، کجائیم، چی کار داریم میکنیم .... و اصلا چی می خواستیم؟  

 

به گفته همین بزرگان همه در هر موقعیت و سن و شرایطی که هستند می تونند برای خودشون هدف متعالی انتخاب کنند.. کافیه به ماشین شیک و غذای خوب و زن وفادار و فرزند درس خون و حتی سلامتی و خیلی چیزهای دیگه راضی نشد .... میشه هدف متعالی انتخاب کرد و از سر جان و دل طالب اون شد.

 

پی نوشت: یک دوست خیلی عزیز تازگیها شروع به نوشتن کرده... خوب هم می نویسه... حتما وبلاگش رو بخونید.

نویسنده : ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :