آب در آب
صفحات وبلاگ

+ شاهزاده کوچولو

تا به حال شده به این فکر کنید که اگه یک درخت یا یک گیاه کوچولو یا مثلا یک کوه بودید چطور میشد ... یا شایدم همین آدمی که هستید بودید ولی مثل زن قصه شهرنوش پارسی پور می تونستید خودتون رو بکارید و یک جا ریشه کنید.

اون وقت نمی تونستید تکون بخورید و به بقالی سر کوچه برید... یا مهمونی خونه خاله و عمه... یا آرایشگاه برای کوتاه کردن موهاتون! با آدمهای کنار دستیتون ازدواج می کردید و هیچ لازم نبود نگران دور شدن بچه هاتون باشید. احتمالا خیلی چیزها رو نمی دید... کوچه خیایانهای اطراف... سینما و تئاتر... کنسرتهای موسیقی... آدمهایی که فقط تو سرزمینهای دوردست مثل افریقا و استرالیا رشد می کنند. اقیانوسها و ماهیهای توش .. کرات دیگه... و خیلی چیزهای دیگه..

با این وجود احتمالا قادر به دیدن چیزهایی بودید که الان از دیدنشون و درکشون  محرومیم. مثلا پرنده ای که گاه گداری روی شاخه هاتون می نشینه و به دقت به برگهاتون نگاه می کنه. انگار توی عمرش چیزی شبیه به این رو ندیده. یا مثلا اینکه کی نسیم میاد تا شما رو یک تکونی بده و بتونید برگهای همسرتون رو لمس کنید. شاید هم بخت یار بود طوفانی شد و شما تونیستید با قوم و خویشاتون هم یک روبوسی و حال و احوالی کنید. بهتر از هر چیز و کس دیگه ای فصلها رو لمس می کردید و به هر زمستان و بهاری می مردید و زنده می شدید. جالبه نه.. تصور جالبیه.

بعد از سالها دوباره کتاب شازده کوچولو دوسنت اگزوپری به دستم رسید و با ولع خوندمش. خیلی داستان عجیبیه...    

"شازده کوچولو از بیابان گذشت و جز به یک گل به چیزی برنخورد، گلی که سه گلبرگ داشت، گلی ناچیز...

شازده کوچولو گفت: سلام.

گل گفت: سلام.

شازده کوچولو با ادب پرسید: آدمها کجا هستند؟

گل که یک روز کاروانی را در حال عبور دیده بود گفت:آدمها؟ گمان می کنم شش هفت تایی باشند. من ایشان را سالها پیش دیدم. ولی هیچ معلوم نیست کجا می شود گیرشان آورد. باد ایشان را با خود می برد. آدمها ریشه ندارند و از این جهت بسیار ناراحتند!"

راستی راستی چرا آدمها ریشه ندارند! 

 

پی نوشت بی ربط: عید نزدیکه و سبزه های من از این بابت خیلی خوشحالند. فقط 2 روزشونه :)

 

نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات () لینک

نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :