آب در آب


+ پسرک افغان

میرم باشگاه ورزشی دانشگاه. کلاسهای مختلف داره و برنامه ای و دم و دستگاهی برای خودش. هر روز یک کلاس مختلف میرم که هم تنوع داشته باشه هم برای خودم مفیدتره. مشتری کلاسها عموما خانمهان. دلیلش هم معلومه علاوه برهمه مزایای دیگه ای که شکر خدا آقایون ازش بهره مندند استعداد چاقی هم کمتر دارند و عموم این کلاسها با هدف چربی سوزی و لاغری برنامه ریزی شدند. اینه که آقایون کمتر به این کلاسها میان.

 

اولین بار پسرک رو توی کلاس زومبا دیدم. جایی از کلاس باید دو نفر دو نفر دست هم رو می گرفتیم و گروه بعدی از زیر دستهای پیوسته مون رد میشد. توجهم رو در تعللی که در گرفتن دست داشت جلب کرد. تقریبا بدون استثنا هر روز و در هر ساعتی که من میرم باشگاه اون هم هست. یعنی طبق محاسبات من روزی 2-3 ساعت. مطلقا تیپ این پسرهایی که کشته هیکل و بدنسازی و این بازیها هستند نیست. در همه کلاسها ردیف آخر می ایسته و عموما یکی از این استرالیائیهای بلوند یا گاهی هم این چینی ها که دست غربیها رو هم در پوشیدن لباس کوتاه بسته اند رو برای پشت سرشون ایستادن انتخاب می کنه. هیچ متوجه نیست که رفتارش تابلوتر از اونیه که برای منی که از ایران میام و عمری از دونه دونه این نگاهها و کارها آزار دیدم قابل فهم نباشه.

 

علنا معذبم. از فکر پسرک که اون آخر کلاس وایساده و داره دید میزنه بیرون نمیام. سر صحبت رو در اول یکی از کلاسها باهاش باز می کنم. پسرک افغانه. برای تحصیل، پدر پولدارش فرستاده اش استرالیا و ایشون هم که خیلی خوب داره درس می خونه ارواح...! زبانش فاجعه است و در این یک سالی هم که اینجا به قول خودش رشد چندانی نداشته. میخوام بهش بگم خوب شیفت عوض کن جانم برو یک کم هم زبان بخون. ازش بدم میاد. از همه گذشته ام که این ترس بخشیش بوده، ترس از همین پسرک، این خوره که شب دیر نشه، از کوچه خلوت رد نشم، این آقا بغل دستیم تو تاکسی درست نشسته باشه. دلم میخواد محکم بزنم تو گوش پسر و دق دلیم رو در بیارم. حس می کنم مسئول همه این گذشته که می تونست خیلی آسوده تر سپری بشه همین پسرکه، همو اون که نتونسته یا نخواسته نیازهاش رو به طرز دیگه ای براورده کنه و هزینه اون رو من پرداختم. با ترسم، با نگرانی همیشگی از دیر شدن، شب شدن، خلوت بودن،...

 

دیروز به طرز باور نکردنی بعد کلاس اومد پیشم. می دونه ایرانیم و متاهل و بچه دار. من و من کنان با هم فارسی حرف میزنیم. اردوی کابلیها خیلی به ما نزدیکه. دیدم دست و پا میزنه برای حرف زدن. دعوتش کردم به قهوه. مشتاق بودم بشنوم. بیشتر از همه برای اینکه بدونم چیزهایی که در ذهنم در این چند ماه ساختم و پرداختم چقدر درست بوده تا اینکه خود پسرک برام مهم باشه. سر میز کوچیک که نشست سرش رو با همان شرم آشنای شرقی پایین انداخت. یکهو پسرک هیزی که این همه ازش حرص خورده بودم به نظرم موجود قابل ترحمی امد. با نهایت شرم و خجالت از من میخواست که به قول خودش خواهری کنم و برای خواستگاری!!! از یکی از دخترهای بلوند کلاس (خودش هم نمی دونه این کتی خانم اصلا کجائی هست) پیشقدم شم. وای اصلا وضعیتی داشتم برای کنترل خنده! یعنی اصلا قیافه دختر رو که تصور میکردم در مقابل این پروپوزال واقعا کمدی بود.

 

تمام تلاشم رو کردم و خنده قاه قاهم تبدیل به نیمخند همدلانه ای شد. سعی کردم براش کمی از تفاوتهای فرهنگی اینجا بگم. این که غالبا اینجور روابط با دوستی و آشنایی شروع میشه و این نوع پیشنهاد با این شکل و شمایل اصلا مرسوم نیست و قطعا برای دختر هم جالب نخواهد بود. سکوت می کنه و میشنوه و میشنوه. علنا دلخوره و غصه دار. دلم میخواد ول کنم و برگردم سر کارم. می دونم که این حرفها بی فایده است. باید سالها بگذره که شاید، اون هم شاید سم این محرومیت از تن پسرک بیاد بیرون که دیگه با دیدن پای برهنه هر دختری دلش نلرزه. در راه برگشت کتی رو می بینم. با یک مشت دختر و پسر دیگه دارن درس میخونن. آزاد و رها.

نویسنده : سیما ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ناشناس

بین رفقای فیس بوکیم دختری هست که من نمی شناسمش.. یعنی هر چی فکر می کنم یادم نمیادش... اما اون خوب منو می شناسه.. گاهی وقتها پیغامهایی میده که من هیچ ازش سر در نمیارم، از خاطراتی حرف میزنه که حتی به شک میندازتم که اشتباهی گرفته ... اما درسته به جز خاطرات همه نشونه ها  و حرفهایی که میزنه درسته... منو می شناسه و همه کسم رو.... در جوابش چیزی نمیگم جر احوال پرسی و قربان شما ممنونم ... اصلا نمی دونم چرا؟ چرا بهش نمیگم بابا من اینا رو یادم نمیاد... کی کجا ... من نمی شناسمت ... 

یک جورایی حس می کنم انگار خاطراتم با این ادم به کل از حافظم پاک شده باشه.. حتی یادم نمیاد کی و چطوری در فیس بوکم پیدا شده ... دیشب خوابش رو دیدم .. باز هم تعریف می کرد .. اما این بار یادم میومد... فقط تعجب کرده بودم چطور اون با خبره.. کجا بوده که این خاطرات این همه شخصی و گاهی درداور من رو دیده... اما توی خواب باز هم چیزی نمیگفتم.

انگار راست راستی باید بشنامش.. به نظر میاد چاره ای ندارم!

نویسنده : سیما ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ما

رستنی‌ها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی‌ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هزیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم
دیدنی‌ها کم نیست
من و تو کم دیدیم
بی‌سبب از پاییز،جای میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم
چیدنی‌ها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم
خواندنی‌ها کم نیست
من و تو کم خواندیم
من و تو ساده‌ترین شعر سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو اما در میدان ها
اینک اندازه‌ی ما می‌روییم
ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم
من و تو کم نه که باید شب بی‌رحم و گل و مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو خم نه و در‌هم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم
من و تو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده
                                   با هم باشیم.
نویسنده : سیما ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آه

این ترانه هایده شاده.. مگه نه.. حداقل آهنگش خیلی غمگین نیست... من و نوا بارها خودمون باهاش رقصیدیم.. پس چرا حالا زار زار اشک من رو در میاره...

نویسنده : سیما ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ تولد

امروز ایمیل دانشگاهم را که باز کردم ایمیلی دیدم از استادم با عنوان تولدت مبارک... با تعجب باز کردم و دیدم هیچ حواسم نبوده امروز روز تولدم است... یعنی 33 سال پیش در چنین روزی نوزاد سه و نیم کیلویی اولین اشعه های تیز و براق نور رو به حدقه چشمانش راه داده و حالا آنچنان فراموش شده که روز تولدش رو هم به یاد نمیاورد.

 برای تولدم شعر میخوام... تنها چیزیه که دوست دارم هدیه بگیرم.. چیزی باشه درباره دوست داشتن ... کسی آرام برام بخونه... نه اونقدر بلند که همه کلماتش رو بشنوم... بوی خوش بده... گرم باشه.

 به شدت سردمه... تمام بخاریها رو روشن کردم اما هیچ افاقه نمی کنه... امسال سردترین زمستان عمرم بود.

نویسنده : سیما ; ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ همسر جیل

بعد از مدتهای طولانی دیشب یک فیلم خوب دیدم... آنقدر خوب که روزم را بسیار خوش کرده .. صحنه ها و گفتگوهای اندک اما پرقدرش را مدام زیر زبان مزمره می کنم و لذت می برم. دلم نیامد اینجا چیزکی ننویسم شاید کسی خواند و فیلم را دید.

 ماجرایش هیچ پیچیده نیست مثل بیشتر داستانهای ناب... زن خانه دار و مادر فداکاری که دیوانه وار عاشق مردش است .. مرد خیانت می کند زن می بیند و می شنود اما چشمهایش را می بندد تا اینجایش هم چیز فارغ العاده ای نیست خیلی از زنها به خاطر زندگی، بچه، حرف مردم، آینده و حتی ترس از روبرو شدن با واقعیت چشمهایشان را برای همیشه می بندند... مرد پا را فراتر گذاشته به زن اقرار می کند... زن ناباورانه به مرد می گوید صبوری می کند تا این عشق بگذرد و مرد باز از ان او شود، مرد می گوید نخواهد شد اما زن نمی شکند. جدال سرسختانه ای برای بازگرداندن مرد... او را که در عشق آن زن می گرید در اغوش می گیرد، حتی همراهش می شود برای دیدن زن، زن را به خواست شوهرش تعقیب می کند تا از وفاداری او به شوهر خود باخبر شود ، همه کاری می کند و لطف ماجرا هم به آن است که همه اینها را از عشق مرد می کند، به کشیش اقرار می کند که انچنان مرد را دوست دارد و انچنان از رفتن و از دست دانش می ترسد که حاضر به هر کاریست ... مرد باز می گردد اما خیلی دیر.

 حتی اگر خودت هم نباشی از تصور اینکه می شود اینطور عاشق بود اینهمه زن بود و زنانگی کرد حال آدم خوب می شود.

 

پی نوشت: La Femme de Gilles - Gilles' Wife

نویسنده : سیما ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دنیای مجازی

بعد از فیس بوک و بالاترین امشب نوبت گودر بود که ببندمش .... این یعنی بلاگ خونی تعطیل...  کل ماجرا اینه که سهم دنیای مجازی کمتر و کمتر... به گمانم خیلی ها دارند تجربه اش می کنند. تا کی برسه نوبت این وبلاگ نیمه جون.   

نویسنده : سیما ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پدر

خدا چرا همیشه سخت ترینها را در مقابلم میگذاره.. جای مادری که به اندازه کافی خالی دیدنش سخت بود حالا با زنی پر شده.... آنهم درست 20 روز قبل از اولین بازگشت....

تلخم این روزها... تلخ  .. حتی شیرینی بی اندازه نوا هم کمش نمی کند.

نویسنده : سیما ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عیدانه بعد ار سیزده بدر

آرشیو وبلاگ رو که نگاه می کنم می بینم تقریبا هر سال سر عید... عیدانه ای چیزی برای اینجا نوشته ام... به جز همین امسال که خوب هیچ چیزش شبیه سالهای پیش نبود. اما هر چند با تاخیر، آن هم تاخیر سیزه روزه که سفره هفت سینمان هم جمع شده دلم می خواهد اینجا چیزی بنویسم.... به یاد سال قبل که نقطه عطفی در زندگی ام بود ... بسیار سخت .... آره به نظرم بیشتر از هر چیز دیگه ای بسیار سخت بود. بیشتر از شیرینی مادر شدن و بیشتر از سرزندگی دوباره درس خوندن، ... همه اینها بود و سخت بود ...

هر چه بود تمام شد و وارد دهه تازه ای شده ایم. دهه 30 سالگی ام و دهه مادر بودنم که مملو از تجربه های تازه است. روز و روزگار خوبی را اول از همه برای سرزمینم ایران که عاشقانه دوستش دارم و بعد برای همه دوستان آرزو دارم. عید همگی مبارک... 

نویسنده : سیما ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یک پست هول هولکی

دقیقا 10 دقیقه وقت دارم و بعدش باید برگردم تو آزمایشگاه و ادامه تستم رو انجام بدم.. بعدش هم سیکل رفتن به مهد کودک نوا، شیر دادنش .. یک کم بازی کردن باهاش و برگشتن و دوباره آزمایشگاه... آنقدر روزهام مشغوله که گاهی دچار سرگیجه میشم..

اما اینجا نیومدم که اینا رو بنویسم... می خوام این رو اینجا فریاد کنم که من به شدت و با تمام وجودم از وقت و انرژی که صرف یک سری از دوستیهای پوچ و به شدت سطحی که از فرط تنهایی و بی کسی در غربت گمان می بردم عمقی دارند و معنایی پشیمانم ... از این لحظه به بعد حاضر نیستم حتی ثانیه ای از وقتم رو صرف این ارتباطات کنم حتی به بهای این که از شدت حرف نزدن بترکم.

حالا حالم بهتر شد... می تونم برگردم آزمایشگاه :)     

نویسنده : سیما ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ناب

دیگه توان و تحمل هیچ چیز پوچ و خالی از معنایی را ندارم... ارتباط پوچ، گفتگوهای بی معنی، مهمانیهای خالی، حتی تظاهرات بی هدف و نتیجه... شاید تا همین چند وقت پیش داشتم اما حالا دیگر ندارم. برعکس به شدت محتاج چیزهای نابم...

نویسنده : سیما ; ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آپدیت

اینجا از 30 آذر ماه آپدیت نشده یعنی چیزی حدود 2 ماه... دارم فکر می کنم که در این دو ماه کجا بودم و چه کردم... مدتها پیش اینجا می خوندم که وقتی نمی نویسی فکر هم نمی کنی یا در واقع چون فکر نمی کنی نمی تونی چیزی هم بنویسی... لزوما اون چیز امر خیلی پیچیده ای می تونه نباشه. هر چیزی که تحلیلی در پشتش باشه هر چقدر هم مزخرف و ساده لوحانه، نیاز به فکر داره و من باید اعتراف کنم که دقیقا به همین دلیل چیزی ننوشته ام. مشغله و بچه داری و دکتری و بی خوابی شبانه و هزار چیز دیگه ای که همیشه به سادگی پیدا می شوند هم بهانه است .. بهانه برای گم شدن و فکر نکردن... خوب، شاید هم تعبیر  خوش بینانه اش این باشه که دارم خودم رو پیدا می کنم ...

 

یکی از چیزهایی که طبیعتا به عنوان یک نومادر در این چند ماه بیش از هر چیز دیگری باهاش روبرو بودم شرایط تازه زندگی ام بوده و هست. انصافا مشکلترین بخش قضیه نه نقشهای تازه ای است که به عهده گرفته ام بلکه بازتعریف نقشهای گذشته بوده... اینکه این موجود جدید، این رابطه جدید در میان روابط دیگه جای بگیره ... به جای کم کردن سهم دیگران جای خودش رو باز کنه ... انصافا ایجاد تعادل در این روابط مطلقا کار آسونی نیست اما در عین حال ممکن. توجه و مراقبت مستمر میخواد که همچنان دست و پا می زنم برایش.

 

دیگه اینکه در لابلای همه این روزهای شلوغ چیز لذیذ و شیرینی هست که لحظه ای از حظش کم نمیشه ...نوا که وجودش برایم هر چیزی رو ممکن کرده... امید و خوشی تازه ای به زندگیمون رو سرازیر کرده و ما به شدت قدرش رو می دونیم. قدر هر لحظه داشتنش رو.            

نویسنده : سیما ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آشتی

بعد از چهار سال و اندی یواش یواش دارم با اطرافم آشتی می کنم. قطعا در این آشتی کنان خیلی چیزها موثرند... ایران که هر روز دلبستگی هایش کمتر می شود ، آلودگی هوای تهران و هوای بی نهایت مطبوع اینجا، مادری که دیگر نیست و جای خالیش در ایران سنگدلانه انتظارم را می کشد، دولت و تلویزیون دولتی اش، رفاه و آسایشی که اینجا دو دستی تقدیمم شده، خیلی چیزها...  نمی دانم کدامشان کمتر و کدامشان بیشتر.. شاید حتی بعضیهایشان را نمی توانم به یاد بیاورم اما می دانم که در دست دست کردنم برای خرید بلیط بی تاثیر نیست.   

نویسنده : سیما ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اتفاق ساده

بود آیا که خرامان ز درم باز آیی

گره از کار فرو بسته ی ما بگشایی

نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

 

گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو

من به جان آمدم اینک تو چرا می نایی

 

یک اتفاق ساده افتاده است.. یک اتفاق ساده ... آنقدر ساده است که بعید به نظر می رسد اتفاق باشد.. اما افتاده است ... تو اشکهای مرا ندیدی... به همین سادگی.

نویسنده : سیما ; ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ برای تو

گم شده ام. میان صفحات روزهای زندگی ام گم شده ام. کارهایی که باید انجام دهم، چیزهایی که باید بخوانم و بنویسم، وظایف بی پایانی که از لحظه ای که چشم باز می کنم شروع می شوند و شبها هم تمامی ندارند...

نوا هم مرا گم شده می خواهد. مرا،  روزهایم را، و تمام توانم را بی رحمانه می بلعد. اگر تو نباشی پاک از دست رفته ام.

نویسنده : سیما ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اولین تجربه های مادرانه

نوا سه ماهه شد. روزها به سرعت برق و باد گذشتند و نوای ما که از همان روز اول هم زیادی پر جنب و جوش بود هوشیارتر شده ... نگاههایش به اطراف دقیقتر و متمرکزتر شده.. مدام در حال کشف است.. چند روزی است دستش را بلند می کند و خیره خیره به آن نگاه می کند... دارد دستش را کشف می کند و ما در لحظه لحظه کشفهایش شریکیم. لذت بی متنهایی است موجودی به تازگی و طراوت او داشتن... می بویمش لمسش می کنم و می چشم پوست تنش را که طعم تازگی و زندگی می دهد.

هنوز باور اینکه مادر شده ام برایم سخت است ... اینکه موجودی تو را به عنوان مادر می شناسد یا خواهد شناخت و هیچ چیز حتی مرگت هم نمی تواند آن را از تو بستاند...  همیشه با او خواهد بود مادریت ... خلاصه مادری می کنم با اشتیاق و لحظاتش را قدر می شناسم.   

یکی از لذت بخش ترین لحظات مادری ام وقتی است نوا را درون کالسکه اش می گذارم و با هم بیرون می رویم... توی راه برگها را نشانش میدهم... شاخه ها .. گل ها... آسمان که خیره خیره نگاهش می کند.. برایش حرف می زنم که ببین چقدر این دنیا بزرگ و زیباست ... و منتظر تو که فتحش کنی... و او با نگاههایش اطراف را جذب می کند. نمی دانم درون سر کوچکش چه می گذرد.. چه می بیند... رنگها .. صداها برایش چه مفهومی دارند اما شک ندارم که مجذوب می شود... حتی گرسنگی را بیشتر اوقات از یاد می برد. انگار تمام وجودش به دو چشم برای تماشا تبدیل می شود و من با خودم فکر می کنم چه شد که ما این چشمان تماشاگر را از دست دادیم و همه چیز برایمان عادی شد... شکوه این عالم به این زیبایی انچنان از دست رفت که دیگر به اطرافمان بی تفاوت شدیم ... دارم از او یاد می گیرم تماشا کردن را... به گمانم نوا خیلی چیز برای یاد دادن به من دارد تا من به او...

نویسنده : سیما ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جوش

دختر میگه اوه نگاه کن چقدر صورتم پر دونه شده خیلی زشت شدم... پسر لبخند آرومی میزنه و میگه هر دون دونی که زشت نیست... پوست توت فرنگی هم پر جوشه...

 

نتیجه گیری اخلاقی: به این میگن عاشقی

نتیجه گیری غیراخلاقی: من دیگه بعد از این نمی تونم توت فرنگی بخورم.

نویسنده : سیما ; ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ نوا متولد شد

بالاخره فرصتی دست داد که بنویسم. در این 24 روز که از تولد نوا میگذرد آنچنان گیج و مبهوت بوده ام و هستم که حتی اگر فرصتی هم میشد قلم و فکر هیچ هماهنگ نبود.... هنوز هم نیست اما میخواهم این لحظاتم را ثبت کنم. میخواهم یادم بماند این روزها ... که خوشی اش چقدر عمیق است ... و چطور میشود یکباره بسیار غنی شد، مملو، که دیگر هیچ نخواهی و همه چیزهایی که تا دیروز آن همه برایت مهم بودند کوچک و بی ارزش شوند، و تمام آرزوهایت در نگاه ساده کودکی که اولین روزهای زندگی اش را مشق می کند خلاصه شود.

تولد نوا با درد بسیار همراه بود... هیچ گاه فکر نمی کردم میشود این همه درد کشید و ساعتها فریاد زد و زنده ماند... صادقانه بگویم در آن ساعتهایی که به اندازه همه عمرم کش می آمدند وقتی درد از تحملم فراتر می رفت هیچ به نوا فکر نمی کردم... اما به تو فکر می کردم... که می دانم به اندازه خود من درد کشیدی... این را نگاه دردمندت وقتی برایم آب قند می آوردی به من می گفت... و من آنچنان گرفتار درد خود بودم که هیچ توان پنهان کاری و تظاهر نداشتم. راستی چرا باید همه لذتهای این دنیا این چنین آلوده به درد باشد. و آن لحظه عجیب .. که موجودی با نگاههای معصوم خود آمدنش را مژده میدهد.

دخترک بسیار زیباست.... نه از آن جنس زیبائیهای معمول... چشم درشت و بینی نازک... نه... به شدت معصوم است و ساده... نیمه شبها که خسته از بیدار شدن چند باره بر سر گهواره کوچکش می روم به محض اینکه چشمانش را می بینم همه خستگی ام به یکباره محو می شود... نه اینکه یادم برود یا تحمل کنم یا صبرم زیاد شود... نه اصلا اینها نیست... محو می شود.... باید مادر بود و فهمید به گمانم و چقدر درد می کشم از اینکه تا مادرم بود نفهمیدم و حالا بسیار دیر است.

نوا بیدار شده و این پست که بسیار طولاتی تر می توانست باشد باید تمام شود...  

نویسنده : سیما ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یک خاطره بامزه

این مطلب رو چند وقت پیش نوشته بودم اما دیدم خیلی هم بامزه نیست اینه که نذاشتمش اینجا اما الان عجالتا جهت زنده نگه داشتن وبلاگ میذارمش مگه اینکه به درد کسی خورد:

 

چند وقتی بود دنبال یک کار نیمه وقت برای آخر هفته ها می گشتیم که کنار درس انجام بدیم... اونایی که تجربه دنبال کار گشتن تو اینجا رو دارن می دونند که اصلا کار آسونی نیست به خصوص برای ماها که هیچ جور تجربه این کارها رو نداریم... اما از اونجایی که من اصلا از رو نمیرم و فکر می کنم همه کارها با اصرار من درست میشه (این هم یکی دیگه از حماقتهامه :)) شروع کردم به گشتن و چشمم به یک آگهی استخدام تو یک گلفروشی خورد.. آگهی از طرف خود صاحب مغازه بود و طبیعتا شانسش از اونایی که از طرف آژانس کاریابی آگهی می شند بیشتر! ساعت حدود 6 عصر بود اما با ان وجود به تلفنش زنگ زدم و قرار مصاحبه رو برای نیم ساعت بعد گذاشتیم... پشت تلفن پرسید که تجربه کار تو یک گلفروشی دارم یا نه و من با اعتماد به نفس همیشگی که خیال می کنم از پس هر کاری برمیام گفتم  بله.. چه جورشم.... ما خودمون این کاره ایم ... دیدم داره وارد جزئیات میشه و هی می پرسه دقیقا نجربه ات چیه منم هی در جواب اصرار می کردم مشکلی نیست.... در حالی که با خودم فکر می کردم ای بابا کاری نداره .. چهار تا گل رو می پیچند لای کاغذ میدند دست مشتری خیال می کنند خیلی با تجربه اند :))... قطع که کردم محمد مخالف بود به خصوص برای اینکه آقائه دنبال یک خانم برای کار می گشت که تو مغازه کمک خانمش باشه و نه یک مرد و البته اینکه ما تجربه نداریم... نیم ساعت فرصت داشتیم که تجربه کسب کنیم... شروع کردیم به گشتن تو اینترنت... یک خورده طول کشید که اصلا کلمات کلیدی اون زمینه رو پیدا کنیم و خلاصه چند تا لینک یوتیوپ رو باز کردیم که توش آموزش درست کردن دسته گل داده بود... سعی کردم به دقت یاد بگیرم که خانمه چی کار می کنه اما متاسفانه دیر شده بود و فیلم هم تا نیمه دانلود نشده بود یعنی درست تا جایی که روبان رو باید می بست.. دیدیم تا همین اندازه تحربه کافیه و برای کسب تجربه بیشتر دیگه دیر می رسیم.

 

گلفروشی نزدیک خونه بود ... یک مغازه متوسط که خیلی هم شیک نبود... هنوز همچنان به لحاظ اعتماد به نفس در اوج بودم... وارد که شدیم یک مقدماتی رو  هر دو طرف گفتیم و ازم خواستند برم پشت سکوی کارشون و یک دسته گل از هر نوعی که دلم میخواد درست کنم... منم با تکیه بر تجربه 5 دقیقه ای یوتیوپم یک دسته گل رز صورتی برداشتم و رفتم پشت سکو... دیدم یک عالمه وسیله اونجا هست که اصلا من نمی دونم برای چه کاری هستند .. گلها رو باز کردم و شروع کردم به گرفتن برگهای پایین ساقه و البته خارها رو هم با یک چیزی شبیه دم باریک خودمون .. خانم گلفروش که به گمانم همونجا دستگیرش شده بود که من تجربه ام چقدره یک وسیله ای بهم داد که نگو برای گرفتن خارهای رز بوده اما من که ازش سر در نیاوردم گذاشتم یک گوشه ای و به کار خودم ادامه دادم... چند تا برگ سبز رو گذاشتم وسط و چهار تا رز شل و وارفته رو هم اطرافش.. اصلا فکر نمی کردم کار کردن با گل این همه سخت باشه.. هر کاری می کردم گلها قشنگ سر جاشون وایسند دوباره وا می رفتند .. خلاصه دورش یک تیکه سیم پیچیدم و دیدم که خانم و آقای گلفروش دارند نگاه چپی بهم می کنند... خودم به دسته گلم نگاه کردم دیدم زشت ترین دسته گلیه که تو عمرم دیدم.. یک نگاهی به محمد انداختم دیدم حسابی خنده اش گرفته...  آقا خیلی ضایع شده بود... گلفروش ازم پرسید من خودم جای مشتری باشم این دسته گل رو می خرم و خلاصه کلی چیز دیگه بارم کرد... از مغازه که اومدیم بیرون داشتیم می خندیدیم اما کلی خجالت زده شده بودم... بیشتر از همه از اینکه این همه کارشون رو دست پایین گرفته بودم و ادعای تجربه تو کاری کرده بودم که هیچی در موردش نمی دونستم..

 

نتیجه گیری اخلاقی اش میشه اینکه دروغ نگید یا اگر هم برای کار گرفتن می گید خیلی شاخدارش نباشه لطفا.

نویسنده : سیما ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ انتظار

موسیقی این روزهایم: یکی زیر.. یکی رو... ژوته... یکی زیر .. یکی رو....

پی نوشت: به شدت مشغولم.. تقسیم شده ام بین درس و کار و نوا... لذت بخش ترینش هم نواست که بافتنی می بافم برایش و در هر دانه ای که روی میل می گیرم با همه وجود آمدنش را انتظار می کشم... انتظارش شیرین است.

 

نویسنده : سیما ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد